پارت هشتاد و هشتم :

صدای بوق و تصادف هنوز در سرش چرخ می‌زد. به سختی آن سر و صدا را پس زد و گفت:
- خبری نیست!
بعد با استهزا ادامه داد:
- از این ورها؟
مهدی دوباره روی مبل نشست و با همان لحن آرام همیشگی لب گشود:
- نباید می‌اومدیم؟
طلعت با چشم اشاره‌ای به شوهرش کرد و رو به کیان که روی مبل می‌نشست گفت:
- بالاخره که باید تکلیف این زندگی رو معلوم کنیم!
تایی روی ابروهای کیان نشست؛ چشم ریز ک

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۴۶۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • زی زی

    4

    کاش جدا نشن این حق هستی نیست

    ۴ سال پیش
  • مهتاب

    1

    عشق مثل لیوان شکسته میمونه نمیشه توش آب خورد ولی قید آب خوردنو نمیشه زد پس کیان میتونه دوباره خودشو بسازه چرا اینقدر ضعیفه

    ۴ سال پیش
  • ?دختر کوهستان ⛰

    2

    هستی خیلللی مظلومه🥺 خوبه خانواده ها خودی نشون بدن کاش پشته هستیو بگیرن تا با وجود یه حامی از کیان جدا شده

    ۴ سال پیش
  • فافا

    2

    هستی جداشه بهتره بعد چطور میخواد با خواهرش رفت و امد کنه

    ۴ سال پیش
  • ..

    2

    کاش هستی جدا شه

    ۴ سال پیش
  • دخترای من

    3

    عزیزم دلم برای هستی سوخت🥺 ولی فکر کنم جدا نشن 🙏

    ۴ سال پیش
  • ۶۶

    4

    کیان اصلا به هستی اهمیت نمیده بود ونبود هستی واسش مهم نیست باباش داره درموردزندگیش میگه آقا به فکر خسارت ماشینش غرورهستی واسش مهم نیست هستی خیلی تنهاست هستی میره

    ۴ سال پیش
  • شیرین

    9

    چقدر از کیان بدم میاد اصلا بلد نیست واسه زندگیش تصمیم بگیره فقط زندگی دوتا دختر به بازی گرفته

    ۴ سال پیش
  • زنبور

    7

    هستی جدا میشه

    ۴ سال پیش
کپی شد!