از خود رانده به قلم سنا فرخی
پارت نود و سوم :
بند کیف از دستانِ قفل شدهی دختر رها شد؛ پلکی زد و از سر تعجب زیرلب گفت:
- تعطیله؟!
بعد حرصآلود مشتی به پایش کوبید و کیف را گوشهی اتاق پرتاب کرد.
قلبش هنوز هم به تندی میکوبید و اخمش درهم رفته بود.
دستی به صورت پف کردهاش کشید و همان جا روی تخت دراز کشید.
از همان جا صدای کیان را میشنید که گفت:
- صبحونهات رو بخور... ظهر دنبالت میام که بریم خونهاتون!
هستی غلتی
مطالعهی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۴۴۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

سنا فرخی | نویسنده رمان
😬اشتباه تایپی بود تازه دیدمش😅 متشکرم🌹
۴ سال پیش....
4هستی این همه سختی کشیده،درست نیست بخاطر رکسانا ،کیان ولش کنه...شایدم همدیگه رو دوست داشته باشن...امیدوارم این دوتا از هم جدا نشن
۴ سال پیشتی تی
8یعنی هستی نمیخواد جدا بشه؟؟ که ناراحت شد!!
۴ سال پیشتابان
3چرا هستی باید جدا بشه؟
۴ سال پیشدخترای من
4مرسی 👌😘
۴ سال پیش
لطفا صبر کنید...

اسرا
2معلوم که چقدردچاراضطراب شدید (عسل بی ملاحضه به اضطراب عسل)نوشتی شماتاالان خیلی عالی پیش رفتی امیدوارم باپایانی که میخادتموم کنید