لیست کلیه پارتهای رمان از خود رانده : پارت های 61 تا 80
تعداد کل پارت های منتشر شده : 141
-
رمان از خود رانده - پارت 61
یاشار تکیه از چهارچوب گرفت و از اتاق بیرون رفت؛ دختر هم سراسیمه سمت کمد دوید و اولین چیزی که به دستش میرسید پوشید. همراه هم از پلهها پایین رفته و با ورودشان به سالن پذیرایی خانه به بحث مهوش و فروغ پایان دادند. - کجا چادر چاقچور کردید؟ یکتا حینی که شال بلندش را روی سر ثابت میکرد گفت: - بیرو...
بروزرسانی در : ۱۵۷۷ روز پیش
-
رمان از خود رانده - پارت 62
یاشار که از نظرش ماجرا بودار میآمد، فقط سکوت و لب کج کرد. چند دقیقه دوباره سکوت حاکم شد؛ آن قدر همه جا شلوغ بود که نمیشد جایی ایستاد، یا کاری کرد. ناچار فقط خیابانی را طی میکردند و به رهگذران مینگریستند. صدای خفهی زنگ موبایل یاشار به لطف آن سکوت شنیده شد. گوشی را از جیبش بیرون کشید و با دی...
بروزرسانی در : ۱۵۷۴ روز پیش
-
رمان از خود رانده - پارت 63
مسیر را تا دم در خانه فقط به فکر کردن گذراند. مدام در ذهنش پازل و معما حل میکرد و گاهی هم به نتیجهای میرسید. درمانده کلید را از داخل کیف بیرون آورد و درِ نفرروی آپارتمان را باز کرد. نمیدانست چرا پلههای مارپیچ را دانه دانه میشمرد؛ زیرلب با گذر از هر پله رقمی ترنم میکرد و با گرفتن نردهی ...
بروزرسانی در : ۱۵۶۹ روز پیش
-
رمان از خود رانده - پارت 64
ساعت چهار عصر، و صدای بازی کلاغها در کوچه از پشت پنجره پژواک میکرد. هستی از لحظهی چشم گشودن خورشید تا آن لحظه دمادم درس میخواند و کتابهای تست دور برش پراکنده بود؛ اگر میگفت ذهنش ذرهای حول و حوش درس میگشت دروغ بود! آن عکس و رفتارهای مادرش لحظهای از پردهی چشمش کنار نمیرفت. پس از ساعتی کل...
بروزرسانی در : ۱۵۶۷ روز پیش
-
رمان از خود رانده - پارت 65
آن قدر گیج و منگ بود که به سختی به سوی صدا برگشت و دست یاشار را روی بند کیفش دید. - م... من باید برم! ببخشید! او با اخم ریزی دخترک را رها کرد و سری تکان داد. هستی همان طور که زیر چشمی به حرکات رکسانا نگاه میکرد عقب گرد کرد و از در بیرون رفت. متلاطم سوی کوچه دوید که صدای یاشار دوباره او را میخ...
بروزرسانی در : ۱۵۵۸ روز پیش
-
رمان از خود رانده - پارت 66
یکتا با خوش خیالی نفسی کشید و دستش را در هوا تکان داد. - فعلا که اتفاقی نیوفتاده... من رفتم! تو هم برو به کارت برس. یاشار با مکث سری تکان داد و حینی که سر به زیر میانداخت گفت: - لازم نیست بمونم؟ یکتا روی پاشنه چرخید و نوچی کرد. - نه بابا! خدافظ! بعد پلهها را دو تا یکی بالا رفت و وارد خانه...
بروزرسانی در : ۱۵۵۳ روز پیش
-
رمان از خود رانده - پارت 67
صدای نوحه زیر گوشش پیچ و تاب میخورد و آن حس منفی وجودش را سرکشتر میکرد. آستین پیراهنش را بالا کشید و لب زد: - چرا باید توی مسیری که همیشه فکر میکردم درسته این طوری بیوفتم وسط چاه؟ با صدایی آرام تر ادامه داد: - اصلا از کی بخوام کمکم کنه؟ کی میتونه کمکم کنه؟ جاوید داره پول رو تسویه میکنه، ...
بروزرسانی در : ۱۵۵۱ روز پیش
-
رمان از خود رانده - پارت 68
با حرص و برافروختگی از در فاصله گرفت و سوی ماشینش قدم برداشت. دیگر هیچ چیز دست خودش نبود... اصلا یادش نبود که رهام تا چند لحظه دیگر دم در میآید. سوار شد و با تمام توان پا روی پدال فشرد. سر تا پایش پر از جنون شده بود. اختیاری بر خودش نداشت! مشتش بر فرمان کوبیده و شورهزار چشمش نم نم تر میشد. ...
بروزرسانی در : ۱۵۴۶ روز پیش
-
رمان از خود رانده - پارت 69
سوز گلویش به اندازهای نبود که بتواند جلوی گریهی ریزش را بگیرد. آن چه میترسید شنید! آن چه برای نشنیدنش به این جا آمده بود شنید! نمیتوانست چیزی را تجزیه و تحلیل کند... این که او کیست؟ فامیلیاش چیست؟! کس و کاری دارد یا نه؟! آن مرد پدرش بود؟ نه نبود! او هستیِ مادرش بود. پدرش معلم و چند ماهی بعد...
بروزرسانی در : ۱۵۳۹ روز پیش
-
رمان از خود رانده - پارت 70
سرش درد میکرد از این حجم از اتفاق. پس آرامش زندگی کجا بود؟! عبوس و بدخلق در آهنی ورودی را با کلید باز کرد و بی آن که انتظار کابین همیشه خراب آسانسور را بکشد سوی پله رفت. به سرعت پلههای سنگی را دو تا یکی طی کرد و به در واحد عروس رسید. از میان در نیمه باز درون خانه را نگاهی انداخت. با چشمانی ریز ...
بروزرسانی در : ۱۵۳۷ روز پیش
-
رمان از خود رانده - پارت 71
دقایق بی آن که هیچکدامشان بفهمند سپری شد. در قلب هستی آشوبی به پا بود! ریز ریز پایش را روی زمین تکان میداد و بیاختیار پوستهی کنار ناخنش را میجوید. در ذهنش یک لیست ردیف کرد و سر تیتر زد: هفده سالگی! زیر آن نوشتهی بزرگ در چند سطر چند کلمه نوشت؛ ازدواج صوری، دروغ، تنهایی، بابا! و بعد جیر- جی...
بروزرسانی در : ۱۵۲۵ روز پیش
-
رمان از خود رانده - پارت 72
*** خانه مسکوت و شب با چراغهای خاموش اتاق و آباژور کوچک کنار تخت، تاریک تر به نظر میرسید. رکسانا زیر پتو جمع شده بود و سر به تاج تختِ سفید رنگش تکیه داده بود. خواب گریزان از چشم او و او، خمیازهکشان با سفیدی سرخ رنگ چشمهایش میساخت. از روی بیحوصلگی همان نقاشی عاشقانهاش را تکمیل میکرد... د...
بروزرسانی در : ۱۵۲۱ روز پیش
-
رمان از خود رانده - پارت 73
واکنش رهام عجیب بود... خاموشی همراه با اخم. پس از چند پلک کوتاه و رو برگرداندن از برگهای افراشته و تیره رنگ توت لب زد: - میدونم که سختی کشیدی؛ به هرحال دو سال زمان کمی نیست، اما... رکسانا با پوزخند بین حرفش پرید و گفت: - تو هم که میگی اما! رهام با کلافگی دست در جیب شلوار طوسی رنگش فرو برد و...
بروزرسانی در : ۱۵۱۶ روز پیش
-
رمان از خود رانده - پارت 74
رکسانا با تحقیر دستش را در هوا تکان داد و با گذشتن از کنارش از او فاصله گرفت. - گمشو بابا! چند دانشجو با کنجکاوی از کنارشان میگذشتند و آماج نگاههای پرسشگرشان روی آن دو میماند. با نزدیک شدن یکی از اساتید امیریل با حالتی پر از خشم رو گرفت و کیفش را تابی داد؛ به سوی عقب برگشت و دور شد. نفس حر...
بروزرسانی در : ۱۵۰۹ روز پیش
-
رمان از خود رانده - پارت 75
رکسانا خیره نگاهش کرد و حرفی نزد. جان بر تن کیان زیادی بود انگار؛ نفس سختی کشید و سر خم کرد. ماهیچه زبانش کم کاری میکرد... چون چوب خشکی به سقف دهان چسبیده بود و تقلایی هم برای تکان خوردن نمیکرد. آهی کشید و موهایی را که تازه کوتاه کرده بود در مشت گرفت. بعد با چشمانی به خون نشسته به دختر نگاه کر...
بروزرسانی در : ۱۵۰۷ روز پیش
-
رمان از خود رانده - پارت 76
با هم وارد خانه شدند. عسل بلافاصله روی مبل افتاد و با لبانی غنچه شده لب زد: - اوه! چه خونهای! دختر بیاعتنا کنارش نشست و گفت: - خب زنگ بزن! عسل با اخم نگاهش کرد و کنایهآمیز پاسخ داد: - خیر سرت عروسی... مهمون میاد خونهات هیچ کوفتی بهش نمیدی؟ هستی برای آن که بهانهی دیگری دست عسل نیاید از ...
بروزرسانی در : ۱۵۰۴ روز پیش
-
رمان از خود رانده - پارت 77
سراسیمه شالش را روی سر گذاشت و سلامی کرد. او بیتوجه به سلام هستی و حضور عسل، با کلافگی راه اتاق را در پیش گرفت و از دیده ناپدید شد. هستی هم علاقهای به موشکافی نداشت؛ دیگر فهمیده بود توجه به او، اشتباهی محض است. به سختی رو از در اتاق گرفت و به عسل کشاند. - من دیگه برم! فردا عصر میام دنبالت ب...
بروزرسانی در : ۱۵۰۰ روز پیش
-
رمان از خود رانده - پارت 78
جاوید که غضب از سر و رویش میبارید مشتش را به سنگ دیوار کوفت. - حرف گندهتر از دهنت نزن! به تو هیچ ربطی نداره! کیان با نیشخندی حرصآگین مانند خود جاوید بازویش را گرفت و گفت: - نگو جاوید خان! هر چی نباشه دامادتم! بازوی جاوید زیر انگشتان کیان از عصبیت میلرزید. صورت مرد در عرضِ چند صدم ثانیه ک...
بروزرسانی در : ۱۴۹۷ روز پیش
-
رمان از خود رانده - پارت 79
جاوید که انگار آتش خشمش با گفتن این جمله خاموش و بر غوغای وجودش افزوده بود، لب به هم فشرد و نفسش را بیرون داد. رکسانا انگار خشم پدرش را گرفته بود، دو دست جاوید را گرفت و محکم تکان داد. بعد با نوای مرتعشش غرید: - با توام! جاوید به خودش آمد و با حرص پاسخ داد: - ها؟ چیه؟ کارت خیلی درست بوده که ح...
بروزرسانی در : ۱۴۹۵ روز پیش
-
رمان از خود رانده - پارت 80
راضیه با دیدن چشمان باز دخترش از روی صندلی سفید بلند شد و با صدایی مرتعش لب زد: - خوبی مامان؟ رگهای پیشانیاش فاصلهای تا انفجار نداشت و سر سوزانش از درد فوران میکرد. - خو... بم! دهان خشکش به سختی باز شد و این کلمه را گفت. به چه روزی افتاده بود؟ یعنی واقعا کسی که او را آن طور هل داده بود پد...
بروزرسانی در : ۱۴۹۰ روز پیش
