دوست داشتی؟
رمان عاشقانه  از خود رانده به قلم سنا فرخی در دنیای رمان

رمان از خود رانده

  • زبان فارسی
  • 915.3K 👁
  • 1.1K ❤️
  • 1.3K 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان تراژدی از خود رانده

امیرکیان موحد، مردی خلاف مردان زندگی "هستی"، به دلیل مشکلات مالی، ناچار می‌شود او را به عقد خود دربیاورد؛ از طرفی سال‌هاست عشق رکسانا را در دل دارد و سعی در کتمان این ازدواج از او می‌کند. از لحظه‌ی عقد امیرکیان و هستی، اتفاقاتی زندگیش را آشفته می‌سازد؛ دخترک ناچار می‌گردد درگیر بخشی از مشکلات امیرکیان شود.

تصویر شخصیت های رمان


پارت اول

خبرت هست که از خویش خبر نیست مرا
گذری کن که ز غم راهگذر نیست مرا
گر سرم در سر سودات رود نیست عجب
سر سودای تو دارم غم سر نیست مرا
ز آب دیده که به صد خون دلش پروردم
هیچ حاصل به جز از خون جگر نیست مرا
بی رخت اشک همی بارم و گل می‌کارم
غیر از این کار کنون کار دگر نیست مرا
محنت زلف تو تا یافت ظفر بر دل من
بر مراد دل خود هیچ ظفر نیست مرا
بر سر زلف تو زانروی ظفر ممکن نیست
که تواناییی چون باد سحر نیست مرا
دل پروانه صفت گر چه پر و بال بسوخت
همچنان ز آتش عشق تو اثر نیست مرا
غم آن شمع که در سوز چنان بی خبرم
که گرم سر ببرند هیچ خبر نیست مرا
تا که آمد رخ زیبات به چشم خسرو
بر گل و لاله کنون میل نظر نیست مرا
به مبارکی و میمنت پیوند آسمانی عقد ازدواج دائم و همیشگی بین دوشیزه محترمه سرکار خانم هستی نعیمی و آقای امیرکیان موحد منعقد و اجرا می‌گردد. دوشیزه محترمه مکرمه سرکار خانم هستی نعیمی، آیا بنده وکیلم شما را به عقد زوجیت دائم و همیشگی آقای امیرکیان موحد، به صِداق و مهریه‌ی، یک جلد کلام الله مجید، یک جام آینه، یک جفت شمعدان، یک شاخه نبات و مهریه معین ضمن العقد و بقیه به تعداد دو سکه‌ی طلای تمام بهار آزادی، رایج در جمهوری اسلامی ایران که تماماً به ذمه‌ی زوج مکرم دِین ثابت است و عندالمطالبه به سرکار عالی تسلیم خواهند داشت و شروطی که مورد توافق طرفین بوده در آورم.
صدای وو- ووی کولر قدیمی، سکوت عاقد را پر کرد.
- آیا بنده وکیلم؟
دستان نحیف دخترک به خود لرزید و نگاهش دور اتاقک پرازدحامِ چون سلول، به اهتزاز درآمد. زبانش مانند چوب خشکی درون زندان دهانش تکانی خورد و از شدت اضطراب، سقلمه‌ی یکی از زنان فامیل را نادیده گرفت. بی‌هیچ حرف اضافه‌ای لب زد:
- بله!
صدای هلهله و دست حضار، فضای متشنج اتاق را پرکرد. پسر دلش می‌خواست چشم ببندد و از اتاق بیرون رود، اما با دختر کم سن و سال کنارش چه می‌کرد؟
عاقد چشم انتظار به شادی تصنعی مهمانان چشم دوخت. می‌دانست تا ثانیه‌ای تشویش اتاق فرو می‌ریزد؛ پس به محض سکون آخرین دست، دوباره لب وا کرد.
- خب! حالا جناب داماد؛ جناب آقای امیرکیان موحد، آیا از طرف شما وکالت دارم که ایجاب موکّله‌ی خود، خانم هستی نعیمی، با مهریه و شرایط ذکر شده قبول نمایم. آیا بنده وکلیم؟
پسر تا این لحظه تاملی بر جوابش نکرده بود. بله‌ای سر دهد یا با کلامی قاطع، برق نگاه مشتاق حضار را کور کند؟!
همه چشم به لبان او دوخته بودند. آقای موحد حالت نشستنش را عوض کرد و منتظر نه‌ای از پسر بود تا خشمش را خالی کند.
چند ثانیه گذشت و افکار مانند رعد، از جداره‌ی سر کیان گذشت. از خدا خواسته بود تا نه ای بگوید و خودش را از این جمع مرخص کند؛ اما دهان باز کرد و بعد از دندان قروچه‌ای گفت:
- بله!
به محض به زبان آمدن این "بله" نگاه هستی به مادرش افتاد. نیشخند روی لبانش، خشم دختر را بیشتر می‌کرد. حتی نمی‌دانست پنج ثانیه بعد در این زندگی نکبت‌بار چه خواهد گذشت چه برسد آینده‌اش کنار مردی که تا به امروز فقط یک بار او را دیده بود! چه کرده بود که مادرش او را مانند تره بار به غریبه‌ای فروخت؟! تنها روزمره زندگی‌اش درس خواندن و درس خواندن و تحصیل در مدرسه کوچک محله‌شان بود!
فکر و خیال وهم انگیز، تا لحظه‌ی امضای آخرین برگه دست از سرش برنداشت؛ زمانی به خودش آمد که همراه مردِ شوهر نام کنارش، بعد از ریخته شدن نقل و نبات بر سرش، از محضر خارج شد.
کفش‌های پاشنه دار به پاهایش کوچک بود و بدون نگاه می‌توانست وجود زخمی را پشت پایش حس کند. مرد کنارش آنقدر تند می‌رفت که انگار می‌خواست از رقیبش در دوی ماراتون جلو بزند!
بالاخره جلوی ماشین مشکی رنگی ایستاد و با ریموت در دستش در را باز کرد. از کنار دختر فاصله گرفت و به سمت صندلی راننده رفت. می‌دانست دخترک بیش از هرکس از اتفاق چند دقیقه پیش منقلب و پریشان بود. نیم نگاهی به او انداخت و گفت:
- سوار شو!
سیبل نگاه دختر، او را نشانه گرفت. بی حرف دست برد و در را باز نمود. بعد از کمی تعلل سوار ماشین شد و به محض بستن در، سرش را به پشتی صندلی تکیه داد. می‌خواست چشم ببندد و بغض را زندانی چشمانش کند؛ اما تکیه‌اش را از صندلی گرفت و کفش‌هایش را از پا درآورد. سرخی خون از میان سفیدی پاهایش خودنمایی می‌کرد. همان طور که حواسش به مرد بود که تازه سوار ماشین شده، لبه‌ی آستین پیراهنش را گرفت و به آرامی روی خون پاهایش کشید. از سوزش لب گزید و بی‌خیال زخم شد. این همه مدت زخم بود که در دلش کهنه شد؛ چه بلایی سرش آورد؟ هیچ! پس این نیز بگذرد!
ماشین حرکت کرد و چرخ‌هایش به سرعت طرف ناکجا آباد رفتند. کیان عصبی بود؛ فکر و خیال امان به مغزش نمی‌داد. دست راستش روی فرمان چفت شده و دست چپش ته ریشش را لمس می‌کرد.
بی قرار دکمه را فشرد و شیشه کمی پایین رفت. باد گرم تابستان صورتش را لمس می‌کرد و گرمایش او را بیش از قبل می‌سوزاند. تا به حال حتی نیم نگاهی به دختر کنارش نینداخته بود و حالا آن دختر همسر قانونی او بود!
صدای زنگ گوشی هردویشان را از باتلاق وهم بیرون کشید. کیان دست راست را در جیبش فرو برد و با دست چپ فرمان را گرفت. اسم رکسانا دستش را شل کرد. نمی‌دانست با چه رویی می‌شد با او حرف زد. قطعا حال بد روی حرف زدنش اثر می‌گذاشت و ناخودآگاه دستش پیش او رو می‌شد. گوشی را سایلنت کرد و با شتاب روی داشبورد انداخت.
عصبی نگاهی به ساعت انداخت. دو بعد از ظهر بود و می‌دانست دختر چیزی نخورده. لب باز کرد تا صدایش کند اما اسمش را یاد نداشت. چند لحظه فکر کرد... چند باری اسمش را شنیده بود. لحظه خواندن خطبه نیز عاقد اسم دختر را آورد و حتی موقع امضای عقدنامه اسم دختر حک شده بود؛ اما ذهن کیان او را یاری نمی‌کرد‌. آن قدر غرق در دریای افکارش شده بود که آن لحظات هیچ چیز را نمی‌دید و نمی‌شنید.
لب باز کرد و سعی کرد بدون گفتن اسم، سر صحبت را باز کند:
- میگم... چیزی نمی‌خوری؟
صدایش هستی را از جا پراند. انتظار شنیدن صدایی ناگهانی نداشت. رو از دستانش گرفت و با چشمانی ملهتب از اشک به مرد کنارش نگاه کرد و با صدایی مرتعش زمزمه کرد:
-نه!
کیان از فرصت استفاده کرد و همان طور که با چرخش فرمان، میدان را دور می‌زد گفت:
-اسمت چی بود؟
دختر نفسی مهموم کشید و دوباره نجوا کرد:
-هستی!
کیان جوری متعجب شد انگار تا به حال اسم دختر را نشنیده! لبخند محوی برلب نشاند.
-من هم کیانم! امیرکیان.
به جز نیم نگاه چیزی عایدش نشد. هستی با نگاهی خیس به دستانش خیره بود و لرزشش را دنبال می‌کرد. باد از میان شیشه به داخل می‌وزید و موهای دختر را روی صورتش پراکنده می‌کرد؛ هیچ تلاشی برای کنار زدنشان نکرد. کنار این مرد، اصلا احساس امنیت نمی‌کرد؛ بعد از کاری که مادرش کرد، به هیچ کس اطمینانی نبود.
بعد از گذر کشنده‌ی زمان، جلوی دروازه آپارتمانی توقف کردند و پیاده شدند.
نگاه پر ارتیاب هستی به آپارتمان چهارطبقه رو به رویش دوخته شد. از فکر زندگی با کیان هم تمام وجودش به رعشه در می‌آمد... حتی لحظه‌ای زیستن با این مرد را متصور نمی‌شد و حالا این تصور به وقوع پیوسته بود.
کیان سر به زیر انداخت و دست راستش را در جیب شلوارش فرو برد. نفسی کشید و به در اشاره زد.
- بفرمایید!
دختر، متزلزل به سمت در ورود قدم برداشت و بیش از قبل بند کیفش را فشرد. صدای قدم های کیان که پشت سرش می‌آمد آزارش می‌داد. دوست داشت فریاد بزند و از او خواهش کند، بلکه بگذارد او برود.
کابین آسانسور برای هردو از همه‌ی آسانسورهای جهان تنگ‌تر و خفقان آور تر بود. صدای ملایم موسیقی آسانسور، طولانی و تمام نشدنی شده بود.
هستی نگاهی به آینه انداخت و دختر روبه‌رویش را رصد کرد. دختری رنگ پریده، با گونه‌ای سرخ و صورتی برهم ریخته. موهایش در هوا پراکنده شده و شالش تا به تا، روی سرش افتاده بود. پوست پاشنه‌اش نیز همچنان سرخ و کبود مانده بود. لبخندش را بر روی دختر در آینه پاشید و در دلش به او امید بخشید.
کابین بالاخره با تکانی آرام ایستاد و در اتوماتیک باز شد. به محض خروج از آسانسور، دو در قهوه‌ای رنگ، روبه‌روی هم پیدا شد.
کیان به سمت در سمت چپ قدم زد و با دسته کلید در دستش، آن را باز کرد. قلب هستی میلی متری با خروج از دهانش فاصله داشت که در با صدای جیر باز شد. کیان که حال زار دختر را دید، کمی کنار کشید و آرام و با مدارا گفت:
-بفرما داخل!
دو به شک بود که برود یا نه! در دلش به این حرف خود پوزخند زد. به غیر از داخل رفتن چه کار می‌توانست انجام دهد؟ مرد کنارش اکنون شوهرَش بود و او گوش به فرمان!
پنجه پایش را حائل پای دیگر کرد تا کفش‌هایش را دربیاورد. هماندم که کفش را از پا درآورد، سوزشی استخوان سوز پشت پای خود حس کرد که باعث شد چشم به هم فشرده و با درد داخل خانه برود.
خانه! خانه نه... سلولی به نام شکنجه‌گاه ابدی‌اش! از امروز او خانم این خانه بود! چه خنده دار! خانم خانه‌ای که به اشک واردش شد. خانم خانه‌ای که مردش را نمی‌شناخت! خانم خانه‌ای که از اول ورودش نامش را شکنجه‌گاه نهاد! به نوار کاست احتیاج نبود تا روزهایی که با دوستانش درباره همسر آینده‌شان خیال پردازی می‌کردند به یاد آورد! روزهایی که خود را کنار مردی عاشق تصور می‌کرد که او با لباس عروس روبه‌رویش می‌ایستاد و دلربایی می‌کرد. مردی که مادرزنش دخترش را پیشکش او نکرده؛ بلکه مردی که پاشنه‌ی در خانه‌شان را جدا کرده باشد. مردی که هرروز کنارش لیلی و مجنون را به سخره بگیرد!
صدای کیان دختر را برای چندمین بار از جا پراند:
-شما فعلا این جا می‌مونی! همه چیز این جا هست! یخچال کاملا پره. همه جا رو هم تازه دادم تمیز کردن. شماره‌ام رو نوشتم و روی کنسول گذاشتم؛ اگه کاری داشتید با من تماس بگیر... شماره آژانس و سوپرمارکت نزدیک خونه هم یادداشت کردم.
با تحیر مانند برق گرفته ها سمتش برگشت.
-مگه شما این جا نمی‌مونید؟
نگاه کیان سر و پای دختر را گز کرد و لبهایش را کشید.
-اسماً زن و شوهریم... رسما اتفاق خاصی نمی‌افته...
بعد طوری که انگار چیزی یادش آمده حرفش را قطع کرد.
-واحد روبه‌رو یه خانم تنهاست... عروس خانم!
چشمان هستی از تعجب گرد شد. متوجه منظور عروس خانم آخر جمله نمی‌شد. دوباره قلبش شروع به تنش کرد و لرزه به لباس‌هایش انداخت. با صورتی سرخ از خجالت لب گزید و خواست چیزی بگوید که صدای خنده‌های کیان، داخل خانه پرواز و خجالت دختر را بیشتر کرد.
-اسم اون خانم، عروسه! با شما نبودم!
خواست خنده‌اش را جمع کند که باز صورت سرخ دختر جلوی چشمانش سبز شد و قهقهه‌اش بالا گرفت.
هستی با تعذب دندان به دندان فشرد و با غیظ زیر چشمی به کیان نگاه کرد.
کیان به زور خنده‌اش را جمع و شروع به توضیح کرد:
-عروس خانم...
باز هم لبخندش تا بناگوش باز شد. سرفه‌ای کرد و ادامه داد:
-یه پسر داره که سربازی رفته؛ خودش تنهاست. توی کار کترینگ و قنادیه. معمولا همیشه خونه‌ست. اگه کاری داشتی اون هم هست. من باهاش هماهنگ کردم که حواسش بهت باشه!
دستگیره در را با پنجه گرفت و دوباره لب باز کرد:
-وسایلت رو مادرت فرستاده... فکر کنم تا چند دقیقه دیگه برسه.
اخم ریزی چاشنی چهره‌اش کرد و دستگیره در را رها نمود. با جدیت کلامش به چشمان هستی خیره شد و سعی کرد او را بیش از این نترساند.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

نظرات رمان از خود رانده
  • الناز

    در پارت 20

    کیان نگو گیان بگو😂😂با این که مضمونش تکراریه ولی بریم ببینیم چ خبره

    ۲ ماه پیش
  • فاطی

    در پارت 1411

    چرا من بعد از تموم شدن رمان ها ناراحت میشم

    ۲ ماه پیش
  • فاطی

    در پارت 320

    انقد دخترشون رو ول گذاشتن که حامله شده از طرف بعد میگن مگه بی خانواده ای هر کاری دلت میخواد می کنی 😂😂

    ۲ ماه پیش
  • فاطمه

    در پارت 10

    با اینکه قصه های از بان راضی رو زیاد دوست ندارم اما با توجه به اینکه فقط پارت اول رو خوندم جذب رمان شدم امید وارم ادامه رمان هم له همین زیبایی باشه نویسنده عزیز

    ۲ ماه پیش
  • ابرا

    در پارت 391

    سلام من فکر میکنم که هستی دختر جاوید باشه

    ۳ ماه پیش
  • وکیلی

    در پارت 1370

    به این دلیل که ممکنه صحبت های هستی روی رکسانا تاثیر مثبت بزاره

    ۱۰ ماه پیش
  • وکیلی

    در پارت 1160

    امیدوار ازاینکه هستی یکی از اعضای خانواده شو پیدا کنه

    ۱۰ ماه پیش
  • وکیلی

    در پارت 1150

    دوست داشتم هستی دخترواقعیه جاویدمیبود

    ۱۰ ماه پیش
  • وکیلی

    در پارت 1110

    گلم برای اینکه مشخص بشه پدرومادرش کیا هستن

    ۱۰ ماه پیش
  • وکیلی

    در پارت 1000

    رمان خوبیه پیشنهاد میکنم حتما مطالعه کنید

    ۱۰ ماه پیش
  • وکیلی

    در پارت 370

    حتما یه نسبتئ باهم دارن که ممکنه ازدواج باهم حرام باشه

    ۱۰ ماه پیش
  • سوگند

    در پارت 1411

    عااالی بود خداقوت

    ۱۲ ماه پیش
  • سنا فرخی | نویسنده رمان

    ❤🙏🏼

    ۱۲ ماه پیش
  • لغت مسترس یعنی چی؟

    در پارت 430

    مسترس منظور نویسنده با استرس هست؟چرا انقدر عربی استفاده شده

    ۱ سال پیش
  • فاطمه

    در پارت 31

    خوب بود

    ۲ سال پیش
  • فاطمه

    در پارت 31

    خوب بود

    ۲ سال پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
خوش اومدی!
میخوای شروع کنی؟