آفاب به قلم مهتاب جهان فر
پارت سی و ششم :
چکاوک که لب روی هم فشرد و بدون هیچ کلامی وارد حیاط خانه شد، او هم دیگر تاب ماندن نداشت. چند نفس عمیق کشید و بعد از این که کمی آرامتر شد، سرش را از لای در داخل برد. با دیدن بهارک که کنار حوض نشسته و با ماهی گلیهای آن مشغول بود، بغضش را به زحمت قورت داد و گفت:
_ بهارک، به عزیز بگو آرمین کار داشت رفت.
قبل از این که بهارک واکنشی نشان بدهد، صدای دلخور عزیز بلند شد. مشغول چیدن علفهای باغچ
لطفا صبر کنید...
