پارت سی و ششم :

چکاوک که لب روی هم فشرد و بدون هیچ کلامی وارد حیاط خانه شد، او هم دیگر تاب ماندن نداشت. چند نفس عمیق کشید و بعد از این که کمی آرام‌تر شد، سرش را از لای در داخل برد. با دیدن بهارک که کنار حوض نشسته و با ماهی گلی‌های آن مشغول بود، بغضش را به زحمت قورت داد و گفت:
_ بهارک، به عزیز بگو آرمین کار داشت رفت.
قبل از این که بهارک واکنشی نشان بدهد، صدای دلخور عزیز بلند شد. مشغول چیدن علف‌های باغچ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۲۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!