پارت سی و ششم :

چکاوک که لب روی هم فشرد و بدون هیچ کلامی وارد حیاط خانه شد، او هم دیگر تاب ماندن نداشت. چند نفس عمیق کشید و بعد از این که کمی آرام‌تر شد، سرش را از لای در داخل برد. با دیدن بهارک که کنار حوض نشسته و با ماهی گلی‌های آن مشغول بود، بغضش را به زحمت قورت داد و گفت:
_ بهارک، به عزیز بگو آرمین کار داشت رفت.
قبل از این که بهارک واکنشی نشان بدهد، صدای دلخور عزیز بلند شد. مشغول چیدن علف‌های باغچ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۷۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️