آفاب به قلم مهتاب جهان فر
پارت چهل :
هوا تاریک شده بود که مقابل خانه ایستاد. خم شد و در حال گشتن داخل داشبورد ماشین، بد و بیراهی زیر لب نثار خودش کرد و به یاد آورد کلیدهایش را جا گذاشته. چارهای نبود. راهی برای ورود پیدا نمیکرد.
موبایلش را از داخل جیب شلوار سیاهش بیرون کشید و بیتوجه به سیل تماسهای از دست رفتهای که از سمت مادرش، چکاوک، پدرش و حتی فربد داشت، شمارهی نگین را گرفت. تنها کسی که غیر از چکاوک، با او احساس
لطفا صبر کنید...
