پارت چهل :

هوا تاریک شده بود که مقابل خانه ایستاد. خم شد و در حال گشتن داخل داشبورد ماشین، بد و بیراهی زیر لب نثار خودش کرد و به یاد آورد کلیدهایش را جا گذاشته. چاره‌ای نبود. راهی برای ورود پیدا نمی‌کرد.
موبایلش را از داخل جیب شلوار سیاهش بیرون کشید و بی‌توجه به سیل تماس‌های از دست رفته‌ای که از سمت مادرش، چکاوک، پدرش و حتی فربد داشت، شماره‌ی نگین را گرفت. تنها کسی که غیر از چکاوک، با او احساس

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۶۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️