پارت بیست و هشتم :

پروانه شوک زده عقب کشید و دست‌هایش را روی دهانش گذاشت. صدایش از پشت دست‌هایش خفه به گوش می‌رسید.
_ خدای من! اون عکسا رو از کجا آوردین؟
_ چند وقت بعد فوت سامان، یه روز یکی فرستاد دم خونمون. نمی‌دونم کی!
_ این مدت سعی نکردین پیداش کنین؟
_ چرا اما هیچ ردی ازش نداشتم!
_ پس یعنی امیدوارین که با این مصاحبه بتونین اون شخص‌و پیدا کنین و از اصل ماجرا با خبر بشین!
_ اون شخص یا هرکس دÛ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۲۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️