پارت سی و هشتم :

چکاوک پاهایش را کمی جمع کرد، آرنج‌هایش را روی زانوهایش گذاشت و صورتش را میان دست‌هایش پنهان کرد. صدای گریه‌ش بلندتر شده بود. عزیز با هول خودش را به درگاه اتاق رساند و آرمین کلافه از اوضاع پیش آمده، تکیه از پشتی گرفت.
_ چیکار کرده اون بی‌شرف که به این روز افتادی؟
صدای چکاوک از پشت حصاری که با دست‌هایش مقابل صورتش کشیده بود، خفه به گوش رسید.
_ هرکاری که فکرشو بکنی...
آرمین آب د

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۱۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️