آفاب به قلم مهتاب جهان فر
پارت سی و هشتم :
چکاوک پاهایش را کمی جمع کرد، آرنجهایش را روی زانوهایش گذاشت و صورتش را میان دستهایش پنهان کرد. صدای گریهش بلندتر شده بود. عزیز با هول خودش را به درگاه اتاق رساند و آرمین کلافه از اوضاع پیش آمده، تکیه از پشتی گرفت.
_ چیکار کرده اون بیشرف که به این روز افتادی؟
صدای چکاوک از پشت حصاری که با دستهایش مقابل صورتش کشیده بود، خفه به گوش رسید.
_ هرکاری که فکرشو بکنی...
آرمین آب د
لطفا صبر کنید...
