آفاب به قلم مهتاب جهان فر
پارت بیست و ششم :
کنار چکاوک که بغ کرده، نان سنگک را داخل کاسه ریز میکرد، چهار زانو نشست. برگ کوچکی از شاهیهای تازه داخل سبد سبزی برداشت و به دهان برد. از تندی آن زبانش به سوزش افتاد. بیتوجه به آن سوزش سطحی، بار دیگر دست به سمت سبد سبزیهای تازه چیده شده از باغچهی عزیز برد و این بار، تربچه نقلی سرخ رنگی را از داخلش برداشت. با نیم نگاهی به سمت عزیز که بیتوجه به آنها دوغ محلی را در پارچ بلوری آب میÚ
لطفا صبر کنید...
