پارت بیست و سوم :

هیچ نمی‌دانست چند ساعت را روی آن تخته سنگ و غوطه‌ور در گذشته سپری کرده. بدنش درد گرفته و سرما به جانش رخنه کرده بود. خورشید پشت ابر بزرگی پنهان شده و دیگر خبری از آن آفتاب نیمه جان هم نبود. پاهایش را روی زمین جلو کشید و کش و قوسی به استخوان‌های خشک شده‌ش داد.
معده‌ش از گرسنگی به سوزش افتاده بود. از جا بلند شد و مسیر سرازیری را به سمت خانه‌ی عزیز در پیش گرفت. موبایلش را همراه نیاورده و

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۸۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️