آفاب به قلم مهتاب جهان فر
پارت بیست و سوم :
هیچ نمیدانست چند ساعت را روی آن تخته سنگ و غوطهور در گذشته سپری کرده. بدنش درد گرفته و سرما به جانش رخنه کرده بود. خورشید پشت ابر بزرگی پنهان شده و دیگر خبری از آن آفتاب نیمه جان هم نبود. پاهایش را روی زمین جلو کشید و کش و قوسی به استخوانهای خشک شدهش داد.
معدهش از گرسنگی به سوزش افتاده بود. از جا بلند شد و مسیر سرازیری را به سمت خانهی عزیز در پیش گرفت. موبایلش را همراه نیاورده و
لطفا صبر کنید...
