پارت سی و هفتم :

اشاره‌ش به جعبه‌ی کادوی روی میز بود. پوزخندی روی صورت آرمین نقش بست و آرام پرسید:
_ چند وقتشه؟
عزیز برای ثانیه‌ای در سکوت به صورت او خیره ماند و بعد با ناراحتی جواب داد:
_ چهار ماه! خوب نیست یه جوری به قد و هیکل زن شوهر دار زل بزنی که با اون شکم کوچیک این‌قدر زود متوجه بارداریش بشی ننه!
دستش را کلافه روی صورتش کشید و غر زد:
_ زل نزدم بهش عزیز ولی این‌قدر از بچگی ور دلم بوده ک

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۷۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️