آفاب به قلم مهتاب جهان فر
پارت بیست و دوم :
نفس عمیقی کشید و نگاهش را به آسمان ابری و تیره بالای سرش دوخت. خاطراتش انگار روی دور تند افتاده بودند و برای هجوم آوردن به ذهن آشفتهش، از هم پیشی میگرفتند.
توپ سنگین فوتبالش را در دست گرفته بود و بیحواس به زمین ضربه میزد. کنج اتاق، کنار کمد سفید و صورتی رنگی که تماماً سلیقه مادرش بود، نشسته و جز دیوار مقابلش چیزی نمیدید. درست بعد از مرگ برادرش بود که سودابه روزی با حال آشفته
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۴۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

سارا
0خیلی خوبهههه🤩