پارت بیست و دوم :

نفس عمیقی‌ کشید و نگاهش را به آسمان ابری و تیره بالای سرش دوخت. خاطراتش انگار روی دور تند افتاده بودند و برای هجوم آوردن به ذهن آشفته‌ش، از هم پیشی می‌گرفتند.
توپ سنگین فوتبالش را در دست گرفته بود و بی‌حواس به زمین ضربه می‌زد. کنج اتاق، کنار کمد سفید و صورتی رنگی که تماماً سلیقه مادرش بود، نشسته و جز دیوار مقابلش چیزی نمی‌دید. درست بعد از مرگ برادرش بود که سودابه روزی با حال آشفته

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۸۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • سارا

    0

    خیلی خوبهههه🤩

    ۲ سال پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    خوشحالم که دوستش داری😍

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️