آفاب به قلم مهتاب جهان فر
پارت سی و یک :
آرمین با هردو دست موهایش را محکم عقب کشید و سرش را بالا گرفت. بغض قصد خفه کردنش را داشت. صدایش هم تحت تاثیر همان بغض، گرفته و خشدار شده بود.
_ سامان خیلی آروم بود. به زور باید ازش حرف میکشیدیم. سرش به کار خودش بود. هیچوقت حرفی از تهدید نزده بود...
پروانه که دلش نمیخواست او بیشتر از این میان حال بدش غرق شود، دستهای کاغذ از کیفش بیرون کشید و مقابلش گذاشت.
_ من یه فکرایی دارم که Ù
لطفا صبر کنید...
