پارت سی و یک :

آرمین با هردو دست موهایش را محکم عقب کشید و سرش را بالا گرفت. بغض قصد خفه کردنش را داشت. صدایش هم تحت تاثیر همان بغض، گرفته و خش‌دار شده بود.
_ سامان خیلی آروم بود. به زور باید ازش حرف می‌کشیدیم. سرش به کار خودش بود. هیچ‌وقت حرفی از تهدید نزده بود...
پروانه که دلش نمی‌خواست او بیشتر از این میان حال بدش غرق شود، دسته‌ای کاغذ از کیفش بیرون کشید و مقابلش گذاشت.
_ من یه فکرایی دارم که Ù

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۲۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️