آفاب به قلم مهتاب جهان فر
پارت سی و چهارم :
پروانه که انگار با همین کلمهی کوتاه، هیجانش را به یاد آورده بود، کمی سر جایش جابهجا شد و طوری نشست که بتواند صورت آرمین را ببیند.
_ امروز یه پیام برام اومد. پر از تهدید برای این که پامو از این جریان کنار بکشم!
اخمهای آرمین در هم شد.
_ چی گفته؟
_ اونش زیاد مهم نیست. مهم اینه که بدونیم فرستندهی پیام کی بوده!
_ خب باید از مخابرات پیگیری کنیم که...
_ من این کارو کردم! دوست و
لطفا صبر کنید...
