پارت سی و چهارم :

پروانه که انگار با همین کلمه‌ی کوتاه، هیجانش را به یاد آورده بود، کمی سر جایش جابه‌جا شد و طوری نشست که بتواند صورت آرمین را ببیند.
_ امروز یه پیام برام اومد. پر از تهدید برای این که پامو از این جریان کنار بکشم!
اخم‌های آرمین در هم شد.
_ چی گفته؟
_ اونش زیاد مهم نیست. مهم اینه که بدونیم فرستنده‌ی پیام کی بوده!
_ خب باید از مخابرات پیگیری کنیم که...
_ من این کارو کردم! دوست و

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۱۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️