پارت سی و سوم :

عزیز به عادت گذشته، لیوانی شیر به همراه کلوچه فومنی مقابلش گذاشت و گرم حرف زدن شدند. دلش برای او تنگ شده بود. مدت‌ها بود که آرمین از این خانه هم فراری شده و هیچ جا آرام و قرار نداشت. دلش برای نوه‌هایش خون بود. هرکدام به نحوی در عذاب بودند و کاری از دست هیچ‌کس ساخته نبود.
کنار هم روی زمین نشسته و به پشتی‌های قرمز قدیمی تکیه زده بودند. بهارک مقابل تلوزیون لم داده و سریال می‌دید. دلش پر کØ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۱۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️