پارت صد و چهل و سوم :

به وقتِ ده شب! دو ساعت مانده به دیدار با برسام!
پلک‌هایِ سیاه و کبودش را اندکی بالا داد اما طولی نکشید که مجدد روی هم افتادند.انگار مژه‌هایش را با چسب بهم چسبانده بودند! سلول به سلول تنش تسلیم درد شده‌بود.با مشقت انگشت کوچکش را تکان ریزی داد.همان حرکتِ ساده کافی بود تا صورتِ زخمی‌اش از شدت درد مچاله شود!
بهار در کنج اتاقِ بیمارستان،روی صندلی،مقابل تختِ برادرش نشسته‌بود.دست زیر

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۹۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ترنم

    0

    وااای نه امیر کجایی که برین با کمک هم دلارا رو پیدا کنین کاش برسامم باشه

    ۷ ماه پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    ❤️❤️❤️🥲🥲🥲

    ۷ ماه پیش
  • ترنم

    0

    بردیا دلم برات خونههههه پسررررر این چه سرنوشتیه

    ۷ ماه پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    😭😭😭😭

    ۷ ماه پیش
  • یگانه رزم

    0

    وای چرا من سر این پارت ها انقدررررر گریه کردم بعد جالبیشاینجاست که ادم زیاد احساسی نیستم کلا تو جمل های خانوادگی به آدم بی احساس معروفم ...

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    عزیزم🥺❤️ امیدوارم گریه‌هات همیشه از سر ذوق و خوشحالی باشه❤️ بردیا تو این پارت واقعا شکسته شد🥺🥲

    ۲ سال پیش
  • فاطمه

    2

    خیلی قشنگ بود مرسی

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    نوش نگاهتون❤️ خیلی خیلی خوش اومدید به آخرین گلوله✨️امیدوارم تا انتها از خوندنش لذت ببرید❤️

    ۲ سال پیش
  • آزاده دریکوندی

    1

    فکر نمی کنم سرهنگ خبر داشته از این موضوع🥺

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    بله خبر نداشت🥲

    ۲ سال پیش
  • ملیس

    0

    چقدر بردیا گناه داره اخه😢و خیلی با احساس نوشتی فقط زودتر روباه مکار پیداش بشه 😂

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    به پارت‌های جلوتر که برسی امیر هم سر‌و‌کله‌اش پیدا شده😎❤️

    ۲ سال پیش
  • ملیس

    0

    پس پیش به سوی خوندن پارتا 😂

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    عزیزم شما همون ملیسی هستی که گفته بودی میذاری پارت ها جمع بشه بعد میخونیشون؟؟؟❤️

    ۲ سال پیش
  • ملیس

    0

    اره عزیزم یه چند وقتی هست که نتونستم بخونم ✨

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    من گفتم دیگه مارو گذاااشتی و رفتی🥺جات حسابی خالی بود عزیزدل❤️✨️

    ۲ سال پیش
  • Roghayyeh

    0

    🤧ای خدا بیچاره بردیا این چه سرنوشتیه اخه

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    آره طفلی🥲❤️

    ۲ سال پیش
  • ابوذز

    0

    عالیست

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    سلام😍مرسی از لطف تون❤️

    ۲ سال پیش
  • .....

    0

    سلام نیلوفر جونم پسرا متحد بشن لطفا😍😍😍بی صبرانه منتظر پارت بعدی هستم عالی هستی ❤به نظر من پسرا متحد میشن و دلارا رو هم پیدا میکنن

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    سلام عزیزم😍 ممنون از لطفت✨️❤️ منم امیدوارم پسرها باهم متحد بشن.به شخصه خودمم دلتنگ ترکیب امیردیا هستم🥺❤️

    ۲ سال پیش
  • ....

    0

    💜💜💜💜ولی برسام هم عضو ترکیب بردیا و امیر باشه

    ۲ سال پیش
  • | نویسنده رمان

    حقیقتا باید دید واکنش برسام به تصمیم ثامر چیه🧐 به نظرم ممکنه خیلی ناراحت بشه🥺💔 باید صبرکنیم ببینیم‌چی پیش میاد❤️

    ۲ سال پیش
  • هانیه

    0

    آخیش جات خالی بود عزیزم چه خوب که اومدی😍 مثل همیشه عالی چقدر دلم میسوزه واسه بردیا گناه داره واقعا خارج از توانش داره عذاب میکشه مثل بقیه منتظرم امیر و بردیا رو کنارهم ببینم☺️

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    سلام هانیه جان❤️ ممنونممم عزیزدل😍 بله واقعا دیگه اتفاقات خارج از توانش هست..🤦🏻‍♀️ منم مشتاقانه منتظر امیردیا هستم😍

    ۲ سال پیش
  • سیتا

    0

    و آخرش شد همون چیزی که دلارا ازش می ترسید آهیر اون رو با خودش برد بیچاره بردیا پودر شد

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    سلام عزیزم😍 بله دقیقا👌🏻 ترسش به واقعیت تبدیل شد🥺❤️

    ۲ سال پیش
  • نیل

    0

    سرهنگ هم نمی دونسته اونم بازی خورده

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    سلام عزیزم😍 بله دقیقا👌🏻

    ۲ سال پیش
  • نیل

    0

    سلام عزیزم ببخشید که زودتر سلام نکردم از بس توی بهت داستان بودم .دلم می خواد اینا دوباره یه گروه بشن و آهیر رو چنان شکست بدن که هرگز ازجاش بلند نشه

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    قربونت😍منم امیدوارم دوباره کنار هم جمع بشن🥺❤️

    ۲ سال پیش
  • رها

    0

    سلاممممم من تازه رمانتون رو میخونم و عاشق قلمتون شدم طوری که تو دو شبانه روز کل پارت هارو خوندم و عالی بود❤️😍 میگم الان برسام چرا نیومدی مگه نگفته بود بعد الان امیر خبر داره دلارا رو دزدیدن؟

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    سلامم😍 به آخرین گلوله خوش اومدید❤️مرسیی از لطفت عزیزمم❤️بابت خوندن پارت‌ها هم یه خداقوت جانانه میگم❤️برسام قرار شد با پدرش ملاقات داشته باشه که هنوز به اون قسمت نرسیدیم...

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    در مورد دزدیده شدن دلارا هم که فعلا جزء بردیا و بهار کسی درجریان نیست عزیزم❤️

    ۲ سال پیش
  • فاطمه

    0

    بردیا با اون همه ضربه که دستش شکست هنوز اولین کلمه گفت عشقش بود دلارا دلارا از عشقش گذشت تا در امنیت باشد ولی عشقی که لیلی نداشت باشد امنیتی ندارد بهار در بی خبری جریان کاری برای بردیا نمیتوند بکند💔

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    سلام عزیزم❤️ چه‌قدر قشنگ گفتی👌🏻😍عشقی که لیلی نداشته باشد...

    ۲ سال پیش
  • Fati

    1

    فقط منتظر یه پایان خوبم چون اگ خوب نباشه جیگرم میشه جیگر زلیخا:)!

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    خدانکنه عزیز دلم❤️💫

    ۲ سال پیش
  • آوا

    1

    اخجووووون بازم پارت داریم ولی میگم نیلو جونم به ور از همه ی اینا فک کنم دوباره یه ترکیب بردیا و امیر داشته باشیم مگه نه؟😍😉 البته فعلا که نه خبری از امیر داریم نه دلارا دزدیده شده و نه از رز و برسام

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    به قول امیرک ترکیب بردیا و امیر رابطه ناگسستنی رمانه❤️😂 منتها در مورد حضور سایر کارکتر‌ها کمی باید صبوری کنید❤️

    ۲ سال پیش
کپی شد!