آخرین گلوله به قلم نیلوفر سامانی
پارت صد و چهل و پنجم :
نفسزنان پلههای کلانتری را بالا رفت تا به اتاق پدرش در طبقه دوم سر بزند.برخلاف طبقه اول، در آن طبقه جزء چند ستوان و سرباز شخصی دیگری به چشم نمیآمد.در چند قدمی اتاق سرهنگ بود که پدرش از اتاق بیرون آمد و در را بست.با دیدن او خیالش آسوده شد.
دستش را به دیوار گرفت و دست دیگرش را روی قفسه سینهای گذاشت که از شدت کمبود اکسیژن بالا و پائین میشد.آب دهانش را قورت داد و گفت:
-سلام بابا.<
مطالعهی این پارت حدودا ۱۱ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۸۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
ولی خب این قسمت هم تا حدی مجبور بود اینجوری رفتار کنه...بردیا بیرون میرفت کار دستِ خودش میداد🥺
۲ ماه پیشترنم
0بیچاره بردیا بمونه اونجا یا بیرون بیاد چه فرقی میکنه؟ حالش بدتر از اون میشه
۷ ماه پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
اره سرهنگ اینجا یهجورایی منطقی عمل کرد.هرچند از بردیا سوءاستفاده کرد ولی بردیا هم تو شرایطی نبود که بره بیرونممکن بود کار دست خودش بده🥲
۷ ماه پیشترنم
0نمیدونم چی بگم..کاش این روزا هم بگذرن و دلارا پیدا بشه..بردیااااا تحت فشاره💔
۷ ماه پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
خییییلی💔💔💔
۷ ماه پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
با هر کامنتی که میذاری،خاطرات این رمان برای خودمم زنده شد🥺🥺❤️❤️❤️میرم پارتا رو یه نگاه می اندازم میگم یاااادش بخیر🥺🥺 کلی هم منو دلتنگ بردیا کردی❤️
۷ ماه پیشRez
1چرا این همه من از این سرهنگ محمدی بدم میاد اههههه
۷ ماه پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
😅😅😅
۷ ماه پیشدلنیا
0وااای چقدر عقب افتادم 😭😭😭😭بردیا جونمممم دردت تو سر سرهنگ که رنگ خوشی ندیدی پسرخوشکلممم😭😭😭😭
۲ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
خوش برگشتی عزیزدلممم❤️🫂❤️✨️
۲ سال پیشآزاده دریکوندی
3بردیارو دوست دارم اماواقعا بهتره توی بازداشتگاه بمونه!بیاد بیرون که چیکارکنه؟؟به خاطردلارااحساسی می شه، یه کارایی می کنه که موقعیت کاریش به خطرمی افته.سرهنگ رو درک می کنم قطعابه این چیزافکر می کنه
۲ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
کاملا موافقم باهات عزیزم❤️تصمیمش یکم همراه با بی رحمی بوده اما منطقی عمل کرد.بردیا وقتایی که عصبی میشه کاملا احساسی رفتار میکنه متاسفانه🤦🏻 ♀️❤️
۲ سال پیشآزاده دریکوندی
2خب درسته که نبود ثامر باعث می شه آهیر خیلی راحت بتازونه اما محمد سرهنگه و فقط باید به فکر قانون باشه نه مشکلاتی که دوتا مافیا با همدیگه دارن. به خاطر همین از نظر قانونی داره کار درستی می کنه.
۲ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
بله از نظر قانونی کارش واقعا درسته...و اینکه واقعا هم درجریان ماجرای آهیر نبود❤️ علاوه براین خودش هم به بردیا گفت پیگیر قضیعه میشه✨️
۲ سال پیشملیس
0دلم واسه ناتوانی بردیا گرفت سرهنگ چرا متوجه نمیشه با گیر انداختن ثامر همه چیز بدتر میشه
۲ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
دقیقا🥲 نبود ثامر کار رو خیلی سخت میکنه💔
۲ سال پیش*.....*
0به جای بردیا من دردم گرفت..
۲ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
به😍 خوش برگشتییییی❤️
۲ سال پیشسیتا
0بیچاره بردیا چه گرفتاری گیر افتاده ها
۲ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
آره طفلی🥲💔
۲ سال پیشRoghayyeh
0کاش دستم برسه به سرهنگ دهنشو جر بدم🤕فن های بردیا آزاده خانوم کجایی که بچه اتو دارن عذاب میدن
۲ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
الان همه تشنه خون سرهنگن😂 آزاده بنده خدا فعلا بین معین و فریال گرفتار شده🥲❤️😂
۲ سال پیشRoghayyeh
0آی گفتی الان دقیقا دلم میخواد دهن معین هم جر بدم😬
۲ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
پس حسابی قراره تلفات بدیم😂
۲ سال پیشنفس
2حیف حیف نمیتونم اینجا فحشای بد به سرهنگ بدم اگه بدونی چقد از دستش شکارم با این کار احمقانه ش همشون دارن اذیت میشن و عذاب میکشن ایشالا یه ۱۸ چرخ از روش رد بشه هم ما راحت بشیم هم اونا بگین امینننن😂😔🤲
۲ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
بله دقیقا با یه تصمیمش زندگی همشون رو تحت تاثیر قرار داد🥺💔 البته به نحوی میخواد وظیفه اش رو انجام بده ولی مسیر درستی روانتخاب نکرده😠 فعلا دنبال ۱۸چرخیم😂
۲ سال پیشنفس
0وظیفه ش بخوره تو سرش😂😂 ۱۸ چرخ با من نقشه قتلش هم کشیدم فقط شما بگین کی بریم؟🤣🤌
۲ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
هر وقت شما آماده باشی من سرهنگ رو راهی میکنم😎❤️ امیر هم برای پشتیبانی میفرستم😂
۲ سال پیشفرهود
1آقا این اهیر مطمئنا یه حامی قوی داره که آنقدر راحت جولون میده ..منکه میگم آخر بازی که همه ی گناه کارا قراره مجازات بشن یکی از مامورین پلیس هم دستگیر میشه ..شاید یکی از اون جمع جلسه پارت قبل.
۲ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
به ببین کی اینجاست😍 با امتحانات چه کردی؟؟ صد درصد پشتش به یکی گرمه..چون کسی که از زندان بیرون اومده نمیتونه به همچین قدرتی برسه.. برسام و رز یه سری احتمالات داشتن در اینمورد🧐
۲ سال پیشfate
1فقط میخام بگم واقعا که چرا اینجوری کرد من بجای بردیا عصبی شدمممممممم
۲ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
بردیا بندهخدا خودش هم شاکی بود باور کن اگه میتونست از همونجا یه مشت هم به سرهنگ میزد😂🥲❤️
۲ سال پیشثریا
0با نظر نیلدا جان موافقم 👌🏻🌹هر قسمت از رمان یکی بود که ما رو حرص بده😔🤕
۲ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
من که این کارکتر ها رو گردن نمیگیرم😂❤️ معلوم نیست از چه رمانی وارد داستان ما شدن🧐😂
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

Arikho
0حااااالم از سرهنگ بهم میخوره مرتیکه زبون نفهم اشغال