پارت صد و چهل و پنجم :

نفس‌زنان پله‌های کلانتری را بالا رفت تا به اتاق پدرش در طبقه دوم سر بزند.برخلاف طبقه اول، در آن طبقه جزء چند ستوان و سرباز شخصی دیگری به چشم نمی‌آمد.در چند قدمی اتاق سرهنگ بود که پدرش از اتاق بیرون آمد و در را بست.با دیدن او خیالش آسوده شد.
دستش را به دیوار گرفت و دست دیگرش را روی قفسه‌ سینه‌ای گذاشت که از شدت کمبود اکسیژن بالا و پائین می‌شد.آب دهانش را قورت داد و گفت:
-سلام بابا.<

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۱ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۸۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Arikho

    0

    حااااالم از سرهنگ بهم میخوره مرتیکه زبون نفهم اشغال

    ۳ ماه پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    ولی خب این قسمت هم تا حدی مجبور بود اینجوری رفتار کنه...بردیا بیرون می‌رفت کار دستِ خودش می‌داد🥺

    ۲ ماه پیش
  • ترنم

    0

    بیچاره بردیا بمونه اونجا یا بیرون بیاد چه فرقی میکنه؟ حالش بدتر از اون میشه

    ۷ ماه پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    اره سرهنگ اینجا یه‌جورایی منطقی عمل کرد.هرچند از بردیا سوء‌استفاده کرد ولی بردیا هم تو شرایطی نبود که بره بیرون‌ممکن بود کار دست خودش بده🥲

    ۷ ماه پیش
  • ترنم

    0

    نمیدونم چی بگم..کاش این روزا هم بگذرن و دلارا پیدا بشه..بردیااااا تحت فشاره💔

    ۷ ماه پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    خییییلی💔💔💔

    ۷ ماه پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    با هر کامنتی که میذاری،خاطرات این رمان برای خودمم زنده شد🥺🥺❤️❤️❤️میرم پارتا رو یه نگاه می اندازم میگم یاااادش بخیر🥺🥺 کلی هم منو دلتنگ بردیا کردی❤️

    ۷ ماه پیش
  • Rez

    1

    چرا این همه من از این سرهنگ محمدی بدم میاد اههههه

    ۷ ماه پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    😅😅😅

    ۷ ماه پیش
  • دلنیا

    0

    وااای چقدر عقب افتادم 😭😭😭😭بردیا جونمممم دردت تو سر سرهنگ که رنگ خوشی ندیدی پسرخوشکلممم😭😭😭😭

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    خوش برگشتی عزیزدلممم❤️🫂❤️✨️

    ۲ سال پیش
  • آزاده دریکوندی

    3

    بردیارو دوست دارم اماواقعا بهتره توی بازداشتگاه بمونه!بیاد بیرون که چیکارکنه؟؟به خاطردلارااحساسی می شه، یه کارایی می کنه که موقعیت کاریش به خطرمی افته.سرهنگ رو درک می کنم قطعابه این چیزافکر می کنه

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    کاملا موافقم باهات عزیزم❤️تصمیمش یکم همراه با بی رحمی بوده اما منطقی عمل کرد.بردیا وقتایی که عصبی میشه کاملا احساسی رفتار میکنه متاسفانه🤦🏻 ♀️❤️

    ۲ سال پیش
  • آزاده دریکوندی

    2

    خب درسته که نبود ثامر باعث می شه آهیر خیلی راحت بتازونه اما محمد سرهنگه و فقط باید به فکر قانون باشه نه مشکلاتی که دوتا مافیا با همدیگه دارن. به خاطر همین از نظر قانونی داره کار درستی می کنه.

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    بله از نظر قانونی کارش واقعا درسته...و اینکه واقعا هم درجریان ماجرای آهیر نبود❤️ علاوه براین خودش هم به بردیا گفت پیگیر قضیعه میشه✨️

    ۲ سال پیش
  • ملیس

    0

    دلم واسه ناتوانی بردیا گرفت سرهنگ چرا متوجه نمیشه با گیر انداختن ثامر همه چیز بدتر میشه

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    دقیقا🥲 نبود ثامر کار رو خیلی سخت میکنه💔

    ۲ سال پیش
  • *.....*

    0

    به جای بردیا من دردم گرفت..

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    به😍 خوش برگشتییییی❤️

    ۲ سال پیش
  • سیتا

    0

    بیچاره بردیا چه گرفتاری گیر افتاده ها

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    آره طفلی🥲💔

    ۲ سال پیش
  • Roghayyeh

    0

    کاش دستم برسه به سرهنگ دهنشو جر بدم🤕فن های بردیا آزاده خانوم کجایی که بچه اتو دارن عذاب میدن

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    الان همه تشنه خون سرهنگن😂 آزاده بنده خدا فعلا بین معین و فریال گرفتار شده🥲❤️😂

    ۲ سال پیش
  • Roghayyeh

    0

    آی گفتی الان دقیقا دلم میخواد دهن معین هم جر بدم😬

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    پس حسابی قراره تلفات بدیم😂

    ۲ سال پیش
  • نفس

    2

    حیف حیف نمیتونم اینجا فحشای بد به سرهنگ بدم اگه بدونی چقد از دستش شکارم با این کار احمقانه ش همشون دارن اذیت میشن و عذاب میکشن ایشالا یه ۱۸ چرخ از روش رد بشه هم ما راحت بشیم هم اونا بگین امینننن😂😔🤲

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    بله دقیقا با یه تصمیمش زندگی همشون رو تحت تاثیر قرار داد🥺💔 البته به نحوی میخواد وظیفه اش رو انجام بده ولی مسیر درستی روانتخاب نکرده😠 فعلا دنبال ۱۸چرخیم😂

    ۲ سال پیش
  • نفس

    0

    وظیفه ش بخوره تو سرش😂😂 ۱۸ چرخ با من نقشه قتلش هم کشیدم فقط شما بگین کی بریم؟🤣🤌

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    هر وقت شما آماده باشی من سرهنگ رو راهی میکنم😎❤️ امیر هم برای پشتیبانی میفرستم😂

    ۲ سال پیش
  • فرهود

    1

    آقا این اهیر مطمئنا یه حامی قوی داره که آنقدر راحت جولون میده ..منکه میگم آخر بازی که همه ی گناه کارا قراره مجازات بشن یکی از مامورین پلیس هم دستگیر میشه ..شاید یکی از اون جمع جلسه پارت قبل.

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    به ببین کی اینجاست😍 با امتحانات چه کردی؟؟ صد درصد پشتش به یکی گرمه..چون کسی که از زندان بیرون اومده نمیتونه به همچین قدرتی برسه.. برسام و رز یه سری احتمالات داشتن در این‌مورد🧐

    ۲ سال پیش
  • fate

    1

    فقط میخام بگم واقعا که چرا اینجوری کرد من بجای بردیا عصبی شدمممممممم

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    بردیا بنده‌خدا خودش هم شاکی بود باور کن اگه میتونست از همونجا یه مشت هم به سرهنگ میزد😂🥲❤️

    ۲ سال پیش
  • ثریا

    0

    با نظر نیلدا جان موافقم 👌🏻🌹هر قسمت از رمان یکی بود که ما رو حرص بده😔🤕

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    من که این کارکتر ها رو گردن نمیگیرم😂❤️ معلوم نیست از چه رمانی وارد داستان ما شدن🧐😂

    ۲ سال پیش
کپی شد!