آخرین گلوله به قلم نیلوفر سامانی
پارت صد و چهل و چهارم :
به لطف تیکتاک ساعت، سکوت وهمانگیز اتاق شکسته شدهبود.از گوشهی چشم نگاهی به ساعت مشکی روی دیوار انداخت.جلسه اضطراری با دو تن از سرتیپهای کشور؟ آن هم آن وقت شب؟ تنها میتوانست یک دلیل داشتهباشد! دلیلی که به وضوح برای او مشخصبود. سرهنگ محمدی نگاهش را به فرد مقابلش داد.
سرتیپ قاسم رسولی پرونده مورد نظرش را داشت موشکافانه بررسی میکرد.طرف دیگر مرد، سرتیپ دوم و در سمت چپش،سرهن
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۸۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
دقیقا💔
۷ ماه پیشترنم
0چرا یهویی همه این چیزا اتفاق افتاد..طاقتشو ندارم😫
۷ ماه پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
میگذره❤️🥲 دیگه داری تمومش میکنی😍
۷ ماه پیشآزاده دریکوندی
3سرهنگ بهترین کارو کرد.داشتن به بردیا مشکوک می شدن و فشار وارد می کردن در اصل سرهنگ می خواست که فشار پلیس ها بالاخره از روی بردیا برداشته بشه واین تنهاراهی بودکه می تونست ثامرو با پای خودش بکشونه زندان
۲ سال پیشآزاده دریکوندی
3اگه هم ازبردیابرای ازدواج بادلاراحمایت نکردبازم حق داشت!بردیا پلیسه ودلارا یه عمربین خلاف بزرگ شده.اتفاقاسرهنگ تااینجاخیلی منطقی بوده.ثامر هربلایی سرش بیادحقشه ب هرحال خلافکاره که نباید خوش و خرم باشه
۲ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
از این زاویه که نگاه کنیم کاملاً درست میگی عزیزم👌🏻❤️
۲ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
بله موافقم باهات👌🏻❤️ هرچند یکم رفتارش تند بود ولی شاید تو اون موقعیت درست ترین کار همین بوده🥲👌🏻
۲ سال پیشملیس
0ثامر باید باز بین بچه هاش یه نفرو انتخاب کنه این انصاف نیس ولی فکرنکنم سرگرد محمدی بخواد بچه ی که سی سال پیشش بوده رو فدای خشم و انتقامش کنه
۲ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
بله دقیقا انصاف نیست🥲❤️ خووش برگشتی عزیزم❤️✨️
۲ سال پیشسیتا
0خوب اول بره برسام رو ببینه بعد بره سراغ بردیا
۲ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
متاسفانه محدودیت زمان داشت💔
۲ سال پیشدلنیا
0واای نیلو جون چرااینجوری شد😭بعداز این همه سال باز باید بین یکیش بمونه انگار هی باید این بچه ها تاوان بدن ☹️وای عزیزم خیلی خووش برگشتی خسته نباشی فدات شم عالی بود🥺ولی سرهنگ چرااینجورکردبیچاره بردیا😭
۲ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
سلامم عزیزم😍😍 قربون محبتت❤️❤️ بله دوباره بین بچههاش باید یکی رو انتخاب میکرد🥲🥲
۲ سال پیشنازی
0من نمیتونم اپلیکیشن رو نصب کنم و تحت وب ام چطور بخونم رمانو؟ کانالی جایی نمیزارین؟
۲ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
محدودیت خوندن رمان به زودی از سایت برداشته میشه و میتونید بخونید❤️
۲ سال پیشنیل
0یه روزی میشه که بردیا ثامر به عنوان پدرش ببینه؟راستی آهیر با دلارا چیکار می کنه؟فکر نمی کنم عاشقش باشه بیشتر داره ازش به عنوان سپر یا طعمه استفاده می کنه.
۲ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
به نظرم فداکاری ثامر،دل بردیا رو نرم خواهد کرد و شاید دیگه مثل سابق باهاش تندخو نباشه🥲 از دلارا و آهیر هم پارت داریم❤️
۲ سال پیشمهرا
0خیلی هیجان دارم برای خوندن ادامه پارت امیدوارم تو امتحان ها موفق باشی🌹
۲ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
مرسی عزیز دلم❤️😍
۲ سال پیشآوا
0چرااا یکی به من بگه چراااااااا قطعا برسام فک می کنه نمیخواننش که اینطوری رفتار کردن ای خدا کاش زودتر هفته ی دیگه یشه و من حس میکنم طعمه ی دوم مرتیکه وسواسی سوسول رز باشه مثل همیشه عالی بود نیلو جو
۲ سال پیشمهرا
1اهیر که خوبه🥸
۲ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
اهیر که گل سر سبده😂❤️
۲ سال پیشمهرا
0فقط فحشم ندین🥲
۲ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
نه عزیزم. چرا این کار رو کنیم❤️
۲ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
قربونت برم❤️😍 بله هیچ بعید نیست که برسام اینجوری فکر کنه🤦🏻♀️🥲 گل بود به سبزه نیز آراسته شد🥲❤️
۲ سال پیشنیل
0سرهنگ بی عرضه است.آخه وقتی میدونی هویت واقعی بچه ای که بزرگ کرده چیه نیاید می فرستادش پیش ثامر.نکنه طعمه دوم آهیر بهار باشه؟یا رز؟ چرا ثامر به سرهنگ راجع به برسام چیزی نگفت؟
۲ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
بله دقیقا❤️.اما چه انتظاری میشه ازش داشت وقتی که بردیا پسر تنی خودش نیست؟🥲💔 در مورد ثامر هم خب خودش در مورد برسام شک داشت.برای همین مصطفی رو فرستاد.
۲ سال پیشنیل
2درباره پسر ناتنی واینجور چیزا.وقتی که دیگه قبول کرده بزرگش کنه دیگه نباید چنین فکری یا حسی داشته باشه.یا نباید به خانواده ثامر پناه می داد یا وقتی که داد و بچه هاش بزرگ کرددیگه نباید براش فرقی می کرد
۲ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
بله قطعا همین طوره❤️ البته که سرهنگ باخود شخص بردیا هیچ مشکلی نداره.مشکل اصلیش ثامره! و این وسط بقیه قربانی شدند🥲🥲
۲ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
و اگه یه بک به پارتهای گذشته بزنیم،ثامر اول پیام مصطفی رو دید.وقتی مطمئن شد برسام پیششه،خیالش راحت شد و خودش رو تحویل داد🥲💔
۲ سال پیشنیل
0حس ثامر قابل حسه.مثل این می مونه که توی باتلاق گیر کرده باشه.هرچقدر دست و پا بزنه بیشتر فرو میره .چقدر ناراحت کننده است که پدر و پسر نمی تونن همدیگر رو ببینن.
۲ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
چه خوب که حس ثامر براتون قابل لمسه❤️🥺سر قرارشون نتونست بره اما به نظرم میتونن به نحوی باهم دیگه دیدار داشته باشن و این به تصمیم برسام بستگی داره🥺❤️
۲ سال پیشنیل
0آخر بردیا برسام و بهار هم رو ملاقات می کنن یانه؟
۲ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
مشخصه حسابی از دست سرهنگ عصبی شدی😂😂 باید دید چی پیش میاد...❤️
۲ سال پیشنیل
0به قول بعضی ازبچه هادوست دارم خفه اش کنم یا با تریلی از روش رد بشم.آدم بی عرضه و بی دست وپا.ای کاش ای کاش ثامر و امیرک یجوری قسر در می رفتن یا تبرئه میشدن.این دوتا خیلی مفیدترن تا اون سرهنگ شیربرنج.
۲ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
کاملا موافقم باهات❤️❤️
۲ سال پیشنیلدا
1میشه یه ترتیبی بدین سرهنگ توی راه برگشت یه تریلی از روش رد بشه یه جوری که قطع نخاع بشه و قدرت تکلمش رو از دست بده؟ لطفا؟ من داوطلبانه حاضرم راننده ی اون تریلی باشم😡
۲ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
شما فقط لوکیشن بفرست تا من راهیش کنم😂 امیر هم باخودمون میبریم😎🦊
۲ سال پیشنیل
0موافقم اگه کمک خواستی بگو خودم میام
۲ سال پیشfate
1و ینمیداند برای کدامیک گریه کند
۲ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
منم همینطوور🥲❤️
۲ سال پیشNiyaz
0چه قلم فوق العاده ای دارین خیلی هیجان به رمان وارد شده بی صبرانه منتظر پارت های بعدی هستم
۲ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
سلام😍 ممنونمم لطف دارید❤️❤️ امیدوارم تا انتها از خوندنش لذت ببرید💫❤️
۲ سال پیشAlieh
0اوففف خیلی بد شد گناه داشتن ها مرسی بابت پارت طولانی🫶❤️
۲ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
خییلی🥲❤️
۲ سال پیشهانیه
1عجب اوضاعی بیچاره ثامر بیچاره برسام بیچاره بردیا بیچاره همههههه😕
۲ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
واقعا هم عجب اوضاعی🤦🏻 ♀️🥲 بیچاره امیر بیاد چه قدر شوکه میشه😂
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

ترنم
1این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد
ثامر حتی نتونست برسام رو ببینه و الان برسام فکر میکنه به اون اهمیت داده نشده ولی از طرفی دل بردیا هم نرم میشه با کار ثامر