پارت صد و چهل و چهارم :

به لطف تیک‌تاک ساعت، سکوت وهم‌انگیز اتاق شکسته شده‌بود.از گوشه‌ی چشم نگاهی به ساعت مشکی روی دیوار انداخت.جلسه اضطراری با دو تن از سرتیپ‌های کشور؟ آن هم آن وقت شب؟ تنها می‌توانست یک دلیل داشته‌باشد! دلیلی که به وضوح برای او مشخص‌بود. سرهنگ محمدی نگاهش را به فرد مقابلش داد.
سرتیپ قاسم رسولی پرونده مورد نظرش را داشت موشکافانه بررسی می‌کرد.طرف دیگر مرد، سرتیپ دوم و در سمت چپش،سرهن

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۸۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ترنم

    1

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    دقیقا💔

    ۷ ماه پیش
  • ترنم

    0

    چرا یهویی همه این چیزا اتفاق افتاد..طاقتشو ندارم😫

    ۷ ماه پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    میگذره❤️🥲 دیگه داری تمومش می‌کنی😍

    ۷ ماه پیش
  • آزاده دریکوندی

    3

    سرهنگ بهترین کارو کرد.داشتن به بردیا مشکوک می شدن و فشار وارد می کردن در اصل سرهنگ می خواست که فشار پلیس ها بالاخره از روی بردیا برداشته بشه واین تنهاراهی بودکه می تونست ثامرو با پای خودش بکشونه زندان

    ۲ سال پیش
  • آزاده دریکوندی

    3

    اگه هم ازبردیابرای ازدواج بادلاراحمایت نکردبازم حق داشت!بردیا پلیسه ودلارا یه عمربین خلاف بزرگ شده.اتفاقاسرهنگ تااینجاخیلی منطقی بوده.ثامر هربلایی سرش بیادحقشه ب هرحال خلافکاره که نباید خوش و خرم باشه

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    از این زاویه که نگاه کنیم کاملاً درست میگی عزیزم👌🏻❤️

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    بله موافقم باهات👌🏻❤️ هرچند یکم رفتارش تند بود ولی شاید تو اون موقعیت درست ترین کار همین بوده🥲👌🏻

    ۲ سال پیش
  • ملیس

    0

    ثامر باید باز بین بچه هاش یه نفرو انتخاب کنه این انصاف نیس ولی فکرنکنم سرگرد محمدی بخواد بچه ی که سی سال پیشش بوده رو فدای خشم و انتقامش کنه

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    بله دقیقا انصاف نیست🥲❤️ خووش برگشتی عزیزم❤️✨️

    ۲ سال پیش
  • سیتا

    0

    خوب اول بره برسام رو ببینه بعد بره سراغ بردیا

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    متاسفانه محدودیت زمان داشت💔

    ۲ سال پیش
  • دلنیا

    0

    واای نیلو جون چرااینجوری شد😭بعداز این همه سال باز باید بین یکیش بمونه انگار هی باید این بچه ها تاوان بدن ☹️وای عزیزم خیلی خووش برگشتی خسته نباشی فدات شم عالی بود🥺ولی سرهنگ چرااینجورکردبیچاره بردیا😭

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    سلامم عزیزم😍😍 قربون محبتت❤️❤️ بله دوباره بین بچه‌هاش باید یکی رو انتخاب میکرد🥲🥲

    ۲ سال پیش
  • نازی

    0

    من نمیتونم اپلیکیشن رو نصب کنم و تحت وب ام چطور بخونم رمانو؟ کانالی جایی نمیزارین؟

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    محدودیت خوندن رمان به زودی از سایت برداشته میشه و میتونید بخونید❤️

    ۲ سال پیش
  • نیل

    0

    یه روزی میشه که بردیا ثامر به عنوان پدرش ببینه؟راستی آهیر با دلارا چیکار می کنه؟فکر نمی کنم عاشقش باشه بیشتر داره ازش به عنوان سپر یا طعمه استفاده می کنه.

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    به نظرم فداکاری ثامر،دل بردیا رو نرم خواهد کرد و شاید دیگه مثل سابق باهاش تندخو نباشه🥲 از دلارا و آهیر هم پارت داریم❤️

    ۲ سال پیش
  • مهرا

    0

    خیلی هیجان دارم برای خوندن ادامه پارت امیدوارم تو امتحان ها موفق باشی🌹

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    مرسی عزیز دلم❤️😍

    ۲ سال پیش
  • آوا

    0

    چرااا یکی به من بگه چراااااااا قطعا برسام فک می کنه نمیخواننش که اینطوری رفتار کردن ای خدا کاش زودتر هفته ی دیگه یشه و من حس میکنم طعمه ی دوم مرتیکه وسواسی سوسول رز باشه مثل همیشه عالی بود نیلو جو

    ۲ سال پیش
  • مهرا

    1

    اهیر که خوبه🥸

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    اهیر که گل سر سبده😂❤️

    ۲ سال پیش
  • مهرا

    0

    فقط فحشم ندین🥲

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    نه عزیزم. چرا این کار رو کنیم❤️

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    قربونت برم❤️😍 بله هیچ بعید نیست که برسام اینجوری فکر کنه🤦🏻‍♀️🥲 گل بود به سبزه نیز آراسته شد🥲❤️

    ۲ سال پیش
  • نیل

    0

    سرهنگ بی عرضه است.آخه وقتی میدونی هویت واقعی بچه ای که بزرگ کرده چیه نیاید می فرستادش پیش ثامر.نکنه طعمه دوم آهیر بهار باشه؟یا رز؟ چرا ثامر به سرهنگ راجع به برسام چیزی نگفت؟

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    بله دقیقا❤️.اما چه انتظاری میشه ازش داشت وقتی که بردیا پسر تنی خودش نیست؟🥲💔 در مورد ثامر هم خب خودش در مورد برسام شک داشت.برای همین مصطفی رو فرستاد.

    ۲ سال پیش
  • نیل

    2

    درباره پسر ناتنی واینجور چیزا.وقتی که دیگه قبول کرده بزرگش کنه دیگه نباید چنین فکری یا حسی داشته باشه.یا نباید به خانواده ثامر پناه می داد یا وقتی که داد و بچه هاش بزرگ کرددیگه نباید براش فرقی می کرد

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    بله قطعا همین طوره❤️ البته که سرهنگ باخود شخص بردیا هیچ مشکلی نداره.مشکل اصلیش ثامره! و این وسط بقیه قربانی شدند🥲🥲

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    و اگه یه بک به پارت‌های گذشته بزنیم،ثامر اول پیام مصطفی رو دید.وقتی مطمئن شد برسام پیششه،خیالش راحت شد و خودش رو تحویل داد🥲💔

    ۲ سال پیش
  • نیل

    0

    حس ثامر قابل حسه.مثل این می مونه که توی باتلاق گیر کرده باشه.هرچقدر دست و پا بزنه بیشتر فرو میره .چقدر ناراحت کننده است که پدر و پسر نمی تونن همدیگر رو ببینن.

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    چه خوب که حس ثامر براتون قابل لمسه❤️🥺سر قرارشون نتونست بره اما به نظرم میتونن به نحوی باهم دیگه دیدار داشته باشن و این به تصمیم برسام بستگی داره🥺❤️

    ۲ سال پیش
  • نیل

    0

    آخر بردیا برسام و بهار هم رو ملاقات می کنن یانه؟

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    مشخصه حسابی از دست سرهنگ عصبی شدی😂😂 باید دید چی پیش میاد...❤️

    ۲ سال پیش
  • نیل

    0

    به قول بعضی ازبچه هادوست دارم خفه اش کنم یا با تریلی از روش رد بشم.آدم بی عرضه و بی دست وپا.ای کاش ای کاش ثامر و امیرک یجوری قسر در می رفتن یا تبرئه میشدن.این دوتا خیلی مفیدترن تا اون سرهنگ شیربرنج.

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    کاملا موافقم باهات❤️❤️

    ۲ سال پیش
  • نیلدا

    1

    میشه یه ترتیبی بدین سرهنگ توی راه برگشت یه تریلی از روش رد بشه یه جوری که قطع نخاع بشه و قدرت تکلمش رو از دست بده؟ لطفا؟ من داوطلبانه حاضرم راننده ی اون تریلی باشم😡

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    شما فقط لوکیشن بفرست تا من راهیش کنم😂 امیر هم باخودمون میبریم😎🦊

    ۲ سال پیش
  • نیل

    0

    موافقم اگه کمک خواستی بگو خودم میام

    ۲ سال پیش
  • fate

    1

    و ینمیداند برای کدامیک گریه کند

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    منم همین‌طوور🥲❤️

    ۲ سال پیش
  • Niyaz

    0

    چه قلم فوق العاده ای دارین خیلی هیجان به رمان وارد شده بی صبرانه منتظر پارت های بعدی هستم

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    سلام😍 ممنونمم لطف دارید❤️❤️ امیدوارم تا انتها از خوندنش لذت ببرید💫❤️

    ۲ سال پیش
  • Alieh

    0

    اوففف خیلی بد شد گناه داشتن ها مرسی بابت پارت طولانی🫶❤️

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    خییلی🥲❤️

    ۲ سال پیش
  • هانیه

    1

    عجب اوضاعی بیچاره ثامر بیچاره برسام بیچاره بردیا بیچاره همههههه😕

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    واقعا هم عجب اوضاعی🤦🏻 ♀️🥲 بیچاره امیر بیاد چه قدر شوکه میشه😂

    ۲ سال پیش
کپی شد!