پارت صد و چهل و ششم :

ساعدش را روی چشم‌هایش گذاشت تا از سوسو زدن لامپِ محوطه بازداشتگاه در امان باشد.منتها تا چشم‌هایش را می‌بست، ذهنش سوی واقعه جنگل پر می‌کشید.انگار نه می‌توانست نورِ چشمک‌زن آن لامپِ نیم‌سوز را تحمل کند و نه تاریکی را! میز چوبی که آن طرف سلول بود؛ همانند لامپ،میله‌های بازداشتگاه،ساعت ازکار افتاده روی دیوار و... به دور سرش می‌چرخید.دستش را سوی کمر زخمی‌اش برد تا ببیند علت آن سوزشی که

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۸۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ترنم

    0

    وااااای خدااا..این دو تا چقد با هم خوبن بردیا نرم بشه خیلی عالی میشه

    ۷ ماه پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    اره بردیا کم‌کم باید نرم بشه🥺

    ۷ ماه پیش
  • ترنم

    0

    خدا بده به ما یکی مثل بهارو تو زندگیمون

    ۷ ماه پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    ❤️😍

    ۷ ماه پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    بهار اینجا خیلی هوای بردیا رو داشت🥺🥺🥺

    ۷ ماه پیش
  • دلنیا

    1

    الهی بمیرم بردیا جونمممم نیلو دیگه این پسر مگه چقدر جون داره وااای بچه مم 😭😭😭😭😭

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    دور از جونت عزیزم❤️

    ۲ سال پیش
  • ملیس

    0

    من چرا اینارو زودتر نخوندم اخه طفلی بردیا

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    چراااا واقعا؟😅💔 منم دلم برای بردی میسوزه🥲

    ۲ سال پیش
  • ملیس

    0

    خیلی سخت گرفتی به بچه هاا😂

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    به بردیا؟ مدیونی فکرکنی باهاش مشکلی دارم😂❤️💔

    ۲ سال پیش
  • *.....*

    0

    وای چه پارت هایی رو از دست دادم.. لعنتی اشکم در اومد

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    الهی🥺 بردیا بچه خیلی اذیت شد🥲 طفلی مریض هم هست💔

    ۲ سال پیش
  • Roghayyeh

    0

    وای قلبم تیکه تیکه شد😪😭

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    نبینم قلبت تیکه تیکه بشه🥲❤️

    ۲ سال پیش
  • Roghayyeh

    0

    قربونت برم پس امیرک من و زودتر بیار دلم تنگه

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    خدانکنه❤️

    ۲ سال پیش
  • فرهود

    0

    لعنتی ..این پارت خیلی قشنگ بود..!!

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    خدارووشکر که قشنگ بود😍

    ۲ سال پیش
  • معظمه

    0

    مثل بقیه پارت ها محشر بود. دلم برای امیر سام تنگ شده

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    سلامم😍مرسی عزیزم❤️✨️ از امیر هم به زودی پارت داریم

    ۲ سال پیش
  • مهسا

    0

    آنقدری ک این رمان رو دوست دارم ک با کلمات نمیتونم توصیفش کنم 💔 دلارا چی شدددد؟

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    بالاخرههه به پارت‌های جدیدموون رسیدی😍❤️ مرسی از لطفت عزیزم❤️ در مورد دلارا هم به زودی پارت خواهیم داشت✨️

    ۲ سال پیش
  • مهسا

    0

    خیلی خوشحالم ک منو یادته گلم ❤️و مرسی ک جواب میدی🙂💋

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    قربونت😍❤️ امیدوارم دوباره اسمت رو بین نظرات ببینم✨️❤️

    ۲ سال پیش
  • آوا

    0

    عالییییییی بود نیلو جونم دمت گرم ولی میشه زودتر از برسام و دلارا و امیر پارت بدی؟🥺 تلوخداااااااااااااااااااااااااا

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    مرسی عزیزمم❤️❤️ پارت بعدی‌مون از برسامه😍

    ۲ سال پیش
  • مهسا

    0

    آخ خدااا این اهیر رو لعنت کنه دلم برا بردیا خونه خون🥺💔

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    منم دلم برای این بچه خونه🥲❤️ اطرافیانش الان بیشتر از هر وقت دیگه‌ای باید هواشو داشته باشن🥲

    ۲ سال پیش
  • M

    0

    وای بردیا 🥺🥺🥺🥺کاش انقدر اذیتش نکنی گناه داره

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    بردیا خیلی اذیت شده اما قطعا سعی می‌کنه خودش رو جمع و جور کنه عزیزم❤️🥺 و البته من که اصلاااا کاریش نداریم😅❤️

    ۲ سال پیش
  • سیتا

    0

    خوب شاید بردیا که بیرون رفت خوب شد بره برسام رو پیدا کنه با هم دلارا رو برگردونن امیر سام هم هست

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    امیدوارم زودتر خوب بشه و همچین اتفاقی بیوفته براشون🥲❤️

    ۲ سال پیش
  • ♧◇♡♤

    1

    برای اولین بار بهش گفت بابا🥺بردیا واقعا از بین رفته 💔بنظرم بردیا مظلوم ترین و بهترین کارکتر بوده که اصلا تغییر نکرده و همیشه خودش بوده،چرا همیشه خوبان که ضربه میخورن؟🥺

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    دقیقا برای اولین‌بار بهش گفت🥺💔 توصیفت از بردیا کاملا درست بود🥲 خوشحال شدم که اینحوری میبینیش❤️

    ۲ سال پیش
  • نفس

    0

    من احساساتی نیستم ولی با خوندن این پارت احساس می کردم یه بغضی تو گلومه مخصوصا جایی که بردیا به ثامر گفت بابا من خیلی درد دارم جدی دنیا یه خانواده و زندگی به اینا بدهکاره مخصوصا بچم بردیاخیلی درد داره

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    نبینم بغض کنی شماااا🥺❤️ اون جمله آخرش دیگه واقعا مظلوم‌ترین حالتش بود🥲❤️ خوب شد ثامر اومد...

    ۲ سال پیش
  • نفس

    0

    انقد رمانت خوبه که آدم دست خودش نیست چیکار میکنه انگار این اتفاقا واسه من داره میوفته اره خیلی خوب شد اومد ولی از اون ور برسام از این ور بردیا خدیااااا چرا انقدر گناه دارن آخه اینا🥲😔

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    مرسیییی عزیزدلم❤️ ✨️برسام ذهنیت خوبی نسبت به خانواده‌اش نداشت و حالا باید دید با توجه به این اتفاق چه واکنشی نشون میده...😩😩

    ۲ سال پیش
کپی شد!