آخرین گلوله به قلم نیلوفر سامانی
پارت صد و پنجاه و سوم :
به تنه بیدِ مجنون تکیه داده بود.باد به آرامی دست نوازشش را به شاخههایِ آویزان و خالی از برگ بید میکشید.فواره روبهروی عمارت از پمپاژ کردن آب دست کشیدهبود تا آب حوض را کدر و راکد کند.باد،نبود دلارا را نیز جبران کرد و سری به تاپ سفید و قدیمی عمارت ولیزاده زد! تاپ را به آهستگی تکان میداد و باصدای جیرجیرش همخوانی میکرد.
بردیا نگاهش را به تاپ دوختهبود.چهره دلارا برای لحظهای
مطالعهی این پارت حدودا ۱۱ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۶۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
ترنم
0منظورم درباره ازدواجه
۷ ماه پیشترنم
0این پارت کمی طنز بود ولی غم خودش رو هم داشت🥺
۷ ماه پیش.....
0سلام ببخشید رمان هنوز به پایان نمیرسه؟
۲ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
سلام.کمتر از ۷الی ۶ پارت تا پایان رمان مونده...اگه خدا بخواد❤️
۲ سال پیشملیس
0تازه رابطشون خوب شده بود پلیس این وسط از کجا پیدا شد خداکنه امیرک در بره
۲ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
امیر همیشه یه راهی برای قسر در رفتن داره😂❤️👌🏻
۲ سال پیشملیس
0الکی نیست که بهش میگن روباه مکار 🥲😂
۲ سال پیشآوا
2اخجووووون متعهد شدن دیگه وای به حال دشمناشونننن فقط مونده برسام😍😍
۲ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
بهبه😍❤️ خووش برگشتی عزیزم❤️ جات خالی بود✨️
۲ سال پیشRoghayyeh
1به به بالاخره متحد شدن🤣😍پارت هدیه هم که داریم دستت درد نکنه
۲ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
قربونت❤️✨️
۲ سال پیش♧◇♡♤
1چرا جدی حرف زدن به این پسر نمیاد ؟انصاف بردیا بیشتر بود بردیا گفته بود۲متر امیر گفت۵متر😂خوبه وقتی امیر از بهار خواستگاری میکنه بردیا همین حرفاروبهش بزنه🫠بچه ناراحت شده یه جای خالی براش نزاشتن بزنه😂
۲ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
اگه امیرسام بهار رو خواستگاری کنه،کارشون اصلا به حرف زدن نمیکشه.مستقیم وارد مرحله کتککاری میشن🤣🤣👌🏻
۲ سال پیشآرمان
0حسابی به دلم نشست.امیرک خیلی باحاله
۲ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
نوش نگاهتون❤️✨️
۲ سال پیشHasti
1🥲🫠ایخداااااا چقد قشنگ بوددد
۲ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
نوش نگاهتون❤️✨️
۲ سال پیشفرهود
0پارتی که دوستش میدارم:)) خیلی خوب بود .حدس میزنم پارت بعدی بردیا امیرو نجات بده یه جایی قایمش کنه ..بعد هم به بهونه اینکه می خواستیم بریم دلارا رو نجات بدیم توجیه کنه.منکه میدونم دوسش داری آقا بردیا؛)
۲ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
تنها شخصی بودی که به پلیس اشاره کردی👌🏻😂 قضیعه توجیه هم که خوب اومدی😂
۲ سال پیشمهسا
0چقد این پارت زیبا بود 🥺❤️خیلیییی حرفا و حرکات امیرسام بدلم نشست با این ک ناراحت بود سعی میکرد بردیا رو خوشحال کنه ذوووق مرسی نیلو جوون بابت پارت هدیه
۲ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
نوش نگاهت عزیزدلم✨️❤️❤️ البته به خاطر خوشحال کردن بردیا نبود چون در مورد ازدواج به نحوی داشت جدی حرف میزد😂😂به قول خودش ازدواج مزدواج نداریم سرگردجون❤️😂
۲ سال پیشمهسا
0اره جدی بود ولی داشت غیر مستقیم بردیا رو خوشحال میکرد و در کل ک خیلی زیاد از حرفهای امیر سام خنده ام گرفته بود😂❤️
۲ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
خداروشکر❤️✨️
۲ سال پیشKimia
1آهیر قبر پدرت اون یکی چشمتو خودم در میارم من خارتو... من خودتو... خب بیپدر تویله بهت ندادن ولو شدی تو شهر گمشو برو تویله پیدا کن گوسفند😭🤷🏻 ♀️
۲ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
یاخدا😂😂 ریلککککس باش عزیزممم❤️😂
۲ سال پیشAa
0امیر سام خیلی با حاله ممنون زیبا بود👏👏👏🪷🪷🪷
۲ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
خوش بشینه به نگاهتون❤️✨️ بله امیر شخصیت شوخی داره
۲ سال پیشنفیسه
0عالی بود ولی خیلی غمناک شده
۲ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
نوش نگاهت عزیزم❤️ این پارت که یکم طنز بود😁 البته کارکترها روزهای سختی رو دارن سپری میکنند و درام شدن پارتها تا حدودی طبیعیه عزیزم❤️✨️
۲ سال پیشمونا
1مثل همیشه عالی بود،ممنون بخاطر قلم زیباتون عزیزم.
۲ سال پیش
نیلوفر سامانی | نویسنده رمان
نوش نگاه پرمهرتون عزیزم❤️✨️❤️
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

ترنم
0امیر به اینم دقت کن مدتی بعدش بردیا حرفاتو به خودت برمیگردونه