پارت صد و سوم :

ـ چه خوابی؟!
ـ خواب طناز رو دیدم. تو یه خیابون واستاده بودم و می‌‌خواستم ازش رد شم که یدفعه چشمم به اون سمت خیابون افتاد و طناز رو دیدم. پر خون بود. تا چشمش بهم افتاد داد ‌‌زد بابا کمکم کن. هیچکسی رو اون اطراف نمی‌‌دیدم. انگار فقط من و طناز اونجا بودیم. توی خواب داشتم از وحشت پس می‌‌افتادم.
در فکر فرو رفتم و به یاد طناز افتادم. به یاد روزی که مادرش داشت از خانه بیرونم می‌‌انداخت

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۸۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اسرا

    0

    طنازگناه داره اتفاقی براش نیفته😭🙏💞

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    😔💔

    ۲ سال پیش
  • زینب

    0

    بنظرم این تصادف باعث خیر میشه

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ♥️

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️