پارت صد و دوم :

کنار پدرم روی صندلی اتوبوس نشسته بودم و فکرم پیش نوید بود. حتماً تا به حال متوجه نبودم شده و پیامکم را خوانده بود. خدا می‌‌دانست چه احساسی با خواندن پیامک خداحافظی‌‌ام بهش دست داده بود شاید با تمام وجودش از من متنفر شده بود که اینطوری ترکش کرده بودم و شاید امید به بازگشتم داشت. قلبم از غصه در حال انفجار بود. در دل گفتم: «نوید حق داری منو نبخشی. من خیلی قدر نشناسی کردم! خیلی! ولی باور کن هÛ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۸۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Z

    0

    چرا اینجوری شد دلم گرفت،😥

    ۲ سال پیش
  • م

    0

    ندا بدجنس بالاخره کار خودشوکرد،چطورادعامیکنه نویدو دوست داره وقتی اینجوری حالشو خراب میکنه وبه دوست داشتن هاش بی اعتناست،مطئنم نوید تسلیم نمیشه باز پیداش میکنه

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    💔❤

    ۲ سال پیش
  • زینب

    1

    من که میگم به هم میرسن

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ببینیم🙂❤

    ۲ سال پیش
  • هاناخانوم

    0

    این حق نویدنیست که هدیه هرسری ترکش می کنه ولی چاره ای هم نیست ببینیم سرنوشت چیاسرراهشون میذاره،اگه ندابذاره البته😠😔..

    ۳ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    👌🌺

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️