آقای سر دبیر به قلم مرضیه نعمتی
پارت صد و نوزده :
دلم برای زن سوخت. دوباره به اتاق طناز برگشتم و رو به طناز که میپرسید، چی شده بود گفتم:
ـ یه خانومه تصادف کرده بود. شوهرش و بچهشم تو تصادف بودند.
ـ وای! اونا چی شدند؟
ـ حالشون خوب نیست.
ـ خدارو شکر من خودم تنها بودم وگرنه الان باید غصه اون کساییام که تو ماشینم بودند میخوردم.
ـ آره. اینطور تصادفا خیلی وحشتناکه!
چشمم به نوید افتاد که با سرعت از در داخل شد و م
لطفا صبر کنید...

م
0هدیه خیلی خودخواه که فکر میکنه چون توضیح داده همه چی سریع برگرده سر جای خودش انگارنه انگار بزارحداقل به اندازه اون مدتی که گم وگور بودی بگذره بعد طلبکارشو