پارت صد و ده :

جمله آخرش بدجوری وحشت زده‌‌ام کرد. نوید نه تنها حقی برایم قائل نبود بلکه مرا هم نمی‌‌خواست. همراهش زنگ خورد و نگاه از من برداشت و با بی اعتنایی مشغول صحبت شد.
ـ الو... سلام ترنم خانم... حال ندا؟! الان شما پیششی؟ خیلی لطف کردین... نه طناز همونجوریه...
حس می‌‌کردم نفسم بالا نمی‌‌آید. نوید داشت حرفهای پیامکم را عملی می‌‌کرد. حرفهایی که از سر ناراحتی و دلشکستگی گفته بودم. تماسش را که

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۸۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • م

    0

    خودکرده را تدبیر نیست حالا هم باید پای تصمیمش وایسا هدیه خانم،میتونست حداقل بعد آزاد شدن پدرش به نوید خبر بده داره میره وندا مجبورش کرده

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    هدیه به خاطر نارضایتی پدرش هم تحت فشار بود. اگر بعد از آزادی پدرش به نوید اطلاع میداد ممکن بود ندا کار خطرناکی کنه. هدیه از ترس این مسئله هم سکوت کرد.

    ۲ سال پیش
  • اسرا

    2

    درسته هدیه مجبوربودولی نویدحق داره 🙏💞💋

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    👌❤

    ۲ سال پیش
کپی شد!