پارت صد و ده :

جمله آخرش بدجوری وحشت زده‌‌ام کرد. نوید نه تنها حقی برایم قائل نبود بلکه مرا هم نمی‌‌خواست. همراهش زنگ خورد و نگاه از من برداشت و با بی اعتنایی مشغول صحبت شد.
ـ الو... سلام ترنم خانم... حال ندا؟! الان شما پیششی؟ خیلی لطف کردین... نه طناز همونجوریه...
حس می‌‌کردم نفسم بالا نمی‌‌آید. نوید داشت حرفهای پیامکم را عملی می‌‌کرد. حرفهایی که از سر ناراحتی و دلشکستگی گفته بودم. تماسش را که Ù

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۷۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • م

    0

    خودکرده را تدبیر نیست حالا هم باید پای تصمیمش وایسا هدیه خانم،میتونست حداقل بعد آزاد شدن پدرش به نوید خبر بده داره میره وندا مجبورش کرده

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    هدیه به خاطر نارضایتی پدرش هم تحت فشار بود. اگر بعد از آزادی پدرش به نوید اطلاع میداد ممکن بود ندا کار خطرناکی کنه. هدیه از ترس این مسئله هم سکوت کرد.

    ۲ سال پیش
  • اسرا

    2

    درسته هدیه مجبوربودولی نویدحق داره 🙏💞💋

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    👌❤

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️