پارت صد و چهارم :

غریب در چشمانم خیره بود طوری که با تمام وجودم از خودم متنفر شدم که آنطوری رهایش کرده بودم. بغضم را فرو دادم و سعی کردم جلوی ریزش اشکهایم را بگیرم. هیچ عکس العملی جز نگاهی طولانی و ممتد نداشت. روی نگاه کردن در چشمانش را نداشتم. سرم را پایین بردم و ناگهان صدای کوبیده شدن کسی به زمین وحشت زده‌‌ام کرد. به سوی صدا برگشتم و ندا را نقش بر زمین دیدم.
***
روی صندلی کنار تخت ندا نشسته بودم و دا

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۹۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • اسرا

    0

    نداچی شد🙏💞⚘

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    استرس و فشار بیهوشی طناز😑

    ۲ سال پیش
  • م

    0

    هیچ دلم به حالش نمیسوزه آدم بدجنس بی رحم برای دختر خودش داره میمیره ولی بقیه براش هیچ ارزشی ندارن ،طنازولی گناه داره امیدوارم خوب بشه وتقاص سنگدلی مادرشو نده

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    👌❤

    ۲ سال پیش
کپی شد!