پارت صد و هشتم :

و خشک و بی انعطاف و سخت. خوب بود که پدرم اینجا بود وگرنه نمی‌‌دانستم بینمان چه پیش می‌‌آمد.
ـ من با اجازتون می‌‌رم خونه ندا.
من و پدرم هیچ عکس‌‌العملی نشان ندادیم. نوید هم می‌‌دانست که نباید بیشتر از این در مورد ندا صحبت کند اما نتوانست. رو به پدرم گفت:
ـ ندا می‌‌خواد ببینتتون.
ـ من حرفی باهاش ندارم.
ـ می‌‌دونم خیلی بد کرده ولی یه فرصت دوباره بهش بدین. اون اصلاً ش

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۷۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • م

    0

    فقط به خاطر پارسانبود ،عذاب وجدان گناهای گذشته وحسادتش به رویا وهدیه نذاشت هیچوقت آرامش داشته باشه

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    👌❤

    ۲ سال پیش
  • اسرا

    1

    نویدمیدونه که جداییش ازهدیه کارنداست🙏💞

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    بله🙂

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️