آقای سر دبیر به قلم مرضیه نعمتی
پارت صد و هشتم :
و خشک و بی انعطاف و سخت. خوب بود که پدرم اینجا بود وگرنه نمیدانستم بینمان چه پیش میآمد.
ـ من با اجازتون میرم خونه ندا.
من و پدرم هیچ عکسالعملی نشان ندادیم. نوید هم میدانست که نباید بیشتر از این در مورد ندا صحبت کند اما نتوانست. رو به پدرم گفت:
ـ ندا میخواد ببینتتون.
ـ من حرفی باهاش ندارم.
ـ میدونم خیلی بد کرده ولی یه فرصت دوباره بهش بدین. اون اصلاً ش

لطفا صبر کنید...

م
0فقط به خاطر پارسانبود ،عذاب وجدان گناهای گذشته وحسادتش به رویا وهدیه نذاشت هیچوقت آرامش داشته باشه