آقای سر دبیر به قلم مرضیه نعمتی
پارت صد و یک :
شدند و لب فرو بستم. نوید مرتب شانههای لرزانم را تکان میداد و میپرسید:
ـ چی شده هدیه؟! جون به لبم کردی. برای پدرت اتفاقی افتاده؟!
اشک ریزان و با صدایی گرفته گفتم:
ـ چیزیم نیست. از دلتنگیه. از نگرانی بابام و نامعلومی آیندهست.
خیالش کمی راحت شد. شانههایم را نوازش کرد و با لحن مهربانی گفت:
ـ من که بهت گفتم میارمش بیرون و صبور باش! نمیفهمم چرا انقدر این روزا
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۸۹۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

م
0چقدر ندا بدجنسه ،بیچاره هدیه باز آواره میشه