پارت صد و یک :

شدند و لب فرو بستم. نوید مرتب شانه‌‌های لرزانم را تکان می‌‌داد و می‌‌پرسید:
ـ چی شده هدیه؟! جون به لبم کردی. برای پدرت اتفاقی افتاده؟!
اشک ریزان و با صدایی گرفته گفتم:
ـ چیزیم نیست. از دلتنگیه. از نگرانی بابام و نامعلومی آینده‌‌ست.
خیالش کمی راحت شد. شانه‌‌هایم را نوازش کرد و با لحن مهربانی گفت:
ـ من که بهت گفتم میارمش بیرون و صبور باش! نمی‌‌فهمم چرا انقدر این روزا

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۸۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • م

    0

    چقدر ندا بدجنسه ،بیچاره هدیه باز آواره میشه

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    💔💔

    ۲ سال پیش
  • اسرا

    1

    همیشه این ماهستم اجازه میدیم زورگو زور بگه هدیه می تونست بره دیدن باباش. وقتی پدرش ازش خواست *** رو فسخ کنه راحت میتونست پدرش رو اروم کنه 🙏💋

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️