پارت صد و یک :

شدند و لب فرو بستم. نوید مرتب شانه‌‌های لرزانم را تکان می‌‌داد و می‌‌پرسید:
ـ چی شده هدیه؟! جون به لبم کردی. برای پدرت اتفاقی افتاده؟!
اشک ریزان و با صدایی گرفته گفتم:
ـ چیزیم نیست. از دلتنگیه. از نگرانی بابام و نامعلومی آینده‌‌ست.
خیالش کمی راحت شد. شانه‌‌هایم را نوازش کرد و با لحن مهربانی گفت:
ـ من که بهت گفتم میارمش بیرون و صبور باش! نمی‌‌فهمم چرا انقدر این روزا

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۹۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • م

    0

    چقدر ندا بدجنسه ،بیچاره هدیه باز آواره میشه

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    💔💔

    ۲ سال پیش
  • اسرا

    1

    همیشه این ماهستم اجازه میدیم زورگو زور بگه هدیه می تونست بره دیدن باباش. وقتی پدرش ازش خواست *** رو فسخ کنه راحت میتونست پدرش رو اروم کنه 🙏💋

    ۲ سال پیش
کپی شد!