آقای سر دبیر به قلم مرضیه نعمتی
پارت صد و یازده :
فضا پر از احساسات و دلسوزی شد و اشک در چشمان همه حلقه زد. ندا نتوانست بماند و جمع را ترک کرد. طناز با صدایی گرفته به پدرم گفت:
ـ منو ببخش که نتونستم بیام زندان ملاقاتت! روشو نداشتم.
پدرم دست طناز را توی دستش گرفت و فشرد و گفت:
ـ میدونم عزیزم. تو تقصیری نداشتی. هدیه همه چیز رو بهم گفته.
ـ بابا مامانمو ببخش. برگردین سر زندگیتون. دلم میخواد اون روزای خوب با هم بودنمون دوبار

لطفا صبر کنید...

اسرا
0🙏💋💞