پارت صد و یازده :

فضا پر از احساسات و دلسوزی شد و اشک در چشمان همه حلقه زد. ندا نتوانست بماند و جمع را ترک کرد. طناز با صدایی گرفته به پدرم گفت:
ـ منو ببخش که نتونستم بیام زندان ملاقاتت! روشو نداشتم.
پدرم دست طناز را توی دستش گرفت و فشرد و گفت:
ـ می‌‌دونم عزیزم. تو تقصیری نداشتی. هدیه همه چیز رو بهم گفته.
ـ بابا مامانمو ببخش. برگردین سر زندگیتون. دلم می‌‌خواد اون روزای خوب با هم بودنمون دوبار

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۸۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • اسرا

    0

    🙏💋💞

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ❤🌹

    ۲ سال پیش
کپی شد!