پارت صد و یازده :

فضا پر از احساسات و دلسوزی شد و اشک در چشمان همه حلقه زد. ندا نتوانست بماند و جمع را ترک کرد. طناز با صدایی گرفته به پدرم گفت:
ـ منو ببخش که نتونستم بیام زندان ملاقاتت! روشو نداشتم.
پدرم دست طناز را توی دستش گرفت و فشرد و گفت:
ـ می‌‌دونم عزیزم. تو تقصیری نداشتی. هدیه همه چیز رو بهم گفته.
ـ بابا مامانمو ببخش. برگردین سر زندگیتون. دلم می‌‌خواد اون روزای خوب با هم بودنمون دوبارÙ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۷۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اسرا

    0

    🙏💋💞

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ❤🌹

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️