پارت صد و سی و سوم :

یک جای کار می‌لنگید. آژیر خطر در مغزش دمید. قدمی عقب رفت و به در و دیوارهای سفید اتاق چشم دوخت‌. سقف دور سرش می‌چرخید. انگار در یک زندان مخوف گیر افتاده‌ باشد که رهایی از آن امری محال به نظر می‌رسید.
- امیر؟
صدایش زد. این مرد شکسته‌دل چقدر محتاج شنیدن نامش از زبان دخترک بود. حالش به همانند معتادی می‌ماند که با وجود خبر داشتن از ضرر و زیان مواد، باز هم به سمتش کشیده‌ می‌شود.
-

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۴۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فخری

    0

    ممنون لیلا جان خسته نباشی قلمت مانا عزیزم عالی بود 🌹❤

    ۸ ماه پیش
کپی شد!