پارت صد و سی و سوم :

یک جای کار می‌لنگید. آژیر خطر در مغزش دمید. قدمی عقب رفت و به در و دیوارهای سفید اتاق چشم دوخت‌. سقف دور سرش می‌چرخید. انگار در یک زندان مخوف گیر افتاده‌ باشد که رهایی از آن امری محال به نظر می‌رسید.
- امیر؟
صدایش زد. این مرد شکسته‌دل چقدر محتاج شنیدن نامش از زبان دخترک بود. حالش به همانند معتادی می‌ماند که با وجود خبر داشتن از ضرر و زیان مواد، باز هم به سمتش کشیده‌ می‌شود.
-

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۹۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فخری

    0

    ممنون لیلا جان خسته نباشی قلمت مانا عزیزم عالی بود 🌹❤

    ۱۰ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️