زخمه ی خلقان به قلم لیلا مرادی
پارت صد و سی و سوم :
یک جای کار میلنگید. آژیر خطر در مغزش دمید. قدمی عقب رفت و به در و دیوارهای سفید اتاق چشم دوخت. سقف دور سرش میچرخید. انگار در یک زندان مخوف گیر افتاده باشد که رهایی از آن امری محال به نظر میرسید.
- امیر؟
صدایش زد. این مرد شکستهدل چقدر محتاج شنیدن نامش از زبان دخترک بود. حالش به همانند معتادی میماند که با وجود خبر داشتن از ضرر و زیان مواد، باز هم به سمتش کشیده میشود.
-
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۴۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

فخری
0ممنون لیلا جان خسته نباشی قلمت مانا عزیزم عالی بود 🌹❤