پارت صد و سی و هفتم :

انگار شور زندگی را در وجودش کشته بودند. یادش هست در گذشته، همیشه می‌گفت عروسی یک‌دانه برادرش را سنگ‌تمام می‌گذارد؛ اما اکنون در این دنیا سیر نمی‌کرد. این میهمانی بهانه‌ای ایجاد کرد که اقوام از دور و نزدیک گرد هم جمع شوند. فامیل‌های پدری‌اش جمعیت کمی داشتند و دیدارهایشان به همان سالی یک‌بار خلاصه میشد. چشمانش در بین آن فوج از آدم، امیرعلی را شکار کرد؛ کنار چند تن از دوستانش، نشسته

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۸۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فخری

    0

    :ممنون از رمان خوبت لیلا جان خسته نباشی عزیزم قلمت ماندگار ❤🌹❤🌹

    ۹ ماه پیش
  • سعادت

    2

    وای باز خشم اژدها وارد میشود

    ۱۰ ماه پیش
  • Z.k

    2

    وای خدا از دست این حسام 🤨حتما دوباره پاچه میخواد بگیره😬

    ۱۰ ماه پیش
  • هدی

    1

    کی زندگی این دوتا سر و سامون میگیره؟🥲 آیا امیدی هست؟؟؟؟؟

    ۱۰ ماه پیش
  • هدی

    4

    نکنه حسام حرص امشب رو سر ماه بانو دربیاره😢

    ۱۰ ماه پیش
  • هدی

    3

    درگیر نشن صلوااات😬

    ۱۰ ماه پیش
  • هناسه

    6

    سپاس وخسته نباشیدبه نویسنده جون خودمون با این رمان بی نظیرش ❤️❤️❤️❤️❤️❤️

    ۱۰ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️