زخمه ی خلقان به قلم لیلا مرادی
پارت صد و سی و نهم :
یکذره هم رویش تأثیر نداشت. به نوعی، چشمانش پایینتر از نوک دماغش را نمیدید!
- پس از الان یکییکی شروع کن و یقهی همه رو بگیر.
فکش از خشم منقبض شد. سعی کرد از کوره در نرود.
- به موقعش! اینقدر جمعیتتون زیاده که از دست دولت خارج شده، شما هم خوب دارین خرسواری میکنین؛ اما همینطوری نمیمونه.
آن روزهای سیاه گذشته در ذهن حسام تداعی شدند. همیشهی خدا در کارش دخالت میکرد. چ
لطفا صبر کنید...

سعادت
2خدا قوت قلمت مانا عزیزم 💕🥰