پارت صد و سی و نهم :

یک‌ذره هم رویش تأثیر نداشت. به نوعی، چشمانش پایین‌تر از نوک دماغش را نمی‌دید!
- پس از الان یکی‌یکی شروع کن و یقه‌ی همه رو بگیر.
فکش از خشم منقبض شد. سعی کرد از کوره در نرود.
- به موقعش! این‌قدر جمعیتتون زیاده که از دست دولت خارج شده، شما هم خوب دارین خرسواری می‌کنین؛ اما همین‌طوری نمی‌مونه.
آن روزهای سیاه گذشته در ذهن حسام تداعی شدند. همیشه‌ی خدا در کارش دخالت می‌کرد. چ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۸۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • سعادت

    2

    خدا قوت قلمت مانا عزیزم 💕🥰

    ۱۰ ماه پیش
  • فخری

    1

    خدا قوت لیلا جون ممنون از رمان خوبت عالی بود قلمت مانا عزیزم ❤🌹❤🌹

    ۱۰ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️