زخمه ی خلقان به قلم لیلا مرادی
پارت صد و بیست و سوم :
حاجحسین دسته اسکناس تازهای از جیبش درآورد و یکییکی به همه عیدی داد. تا به او رسید نگاهش رنگ دیگری گرفت و لبخند پدرانه و محبتآمیزش را به رویش پاشید. چقدر این مرد خوب بود. حسام برخلاف پدرش در این موارد اخلاقش تعریفی نداشت.
- این هم برای عروس عزیزم که امسال با بودنش خونوادهمون رو گرمتر کرده.
لبخند زد و تشکر ریزی کرد. با لذت بینیاش را به تکه کاغذ چسباند؛ بوی یاس و گلاب میدا
مطالعهی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۹۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

ستاره
1این حسام هیچ چیش به آدمی زادنرفته این چه مدل احوال پرسیه رنگت شده عین میت نمیشه نگاه کرد😨آدم سالمم بااین حرفامریض میشه...