زخمه ی خلقان به قلم لیلا مرادی
پارت صد و سی و چهارم :
چهرهاش یک آن درهم رفت.
- تو از یه چیزهایی خبر نداری.
اضطراب و دلهره بدنش را سبک و خالی میکرد. تیلههای مرددش لغزید.
- بگو، چرا واضح نمیگی؟
دست بین موهایش کشید و شروع به قدم زدن در اتاق کرد. سکوتش گواه خوبی نمیداد. ماهبانو هر آن میترسید کسی سر برسد و آن دو را با هم ببیند. چرا اینقدر طولش میداد؟ نگاهش از درب بستهی اتاق کنده نمیشد.
- حسام خلاف میکنه.
آنق
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۴۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
