پارت صد و چهل :

همه در حال خودشان بودند و کسی به او توجه نمی‌کرد. چشم گرداند که مادرش را مشغول صحبت با خاله دید. صبر کرد حرف زدنش تمام شود و بعد به سویش برود. سنگینی نگاهی رویش سایه افکند. به آرامی چرخید که چشم در چشم مجید مستوفی شد. با آن فاصله دوری که از هم داشتند، برق تأسف در دیدگانش، همانند خار بر جانش نشست. ترحم این یکی در کتش نمی‌رفت. نامزدش پس کجا بود؟ گوشه‌ی لبش را جوید و از آن فضای خفقان‌آور خودش

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۸۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • سعادت

    1

    و چقدر سخت است که درچینن شرایطی خودت را قوی نشان بده عالی و زیبا 🌸🌸

    ۹ ماه پیش
  • هناسه

    1

    ماه بانو جونم قصه نخور. دختر خونه پدر ی مدل گرفتاره و خونه شوهر مدلی دیگه. تو میتونی از بس مشگلات برا بیایی.

    ۹ ماه پیش
  • فخری

    0

    خدا قوت لیلا جون ممنون از رمان خوبت عالی بود قلمت مانا عزیزم 🙏🏻🌹❤

    ۹ ماه پیش
  • هدی

    0

    رمانتون عالیه عزیزم خیلی دوست دارم بدونم آخرش حسام و ماه بانو خوشبخت میشن یا این زندگی از هم میپاشه؟🥲

    ۹ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️