زخمه ی خلقان به قلم لیلا مرادی
پارت صد و سی و دوم :
زن بیچاره، همانجا بین میزها خشکش زد.
- خدا مرگم بده! ندو با اون کفشها، الان میافتی.
ریز خندید و مسیر تنگ باقیمانده را طی کرد. محکم هیکل تپلش را در آغوش کشید و بوسه به روی گونههای نرم و پر چین و چروکش نشاند. چشمان سبز پر آرامشش، با وجود پف زیر پلکش درشتی خودش را حفظ کرده بود. این زن همیشه شور زندگی در وجودش جریان داشت و به خودش میرسید. گیسوان موهای حنا خوردهاش از زیر روسری
لطفا صبر کنید...

زهرا z
0وایی اینا چرا ادم نمیشن حالم داره ازشون بهم میخوره اهه