پارت صد و بیست و یک :

یک نگاه به حسام انداخت. بچگی‌هایش عجیب شر بود و با دختر جماعت به هیچ وجه نمی‌ساخت. آن موقع‌ها که برای بازی با حنانه به خانه‌شان می‌رفت، تا می‌دید حسام دارد از فوتبال با سر و لباس خاکی می‌آید، عین جن محو میشد. لبخندی از خاطرات پر اضطراب بچگی بر لبانش نقش بست. هنوز دو ساعتی تا تحویل سال مانده‌ بود. به پیشنهاد مهشید جمع آقایان را ترک کردند و به اتاق میهمان رفتند. شبنم به محض وارد شدن شال ا

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۰۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • زهرا z

    0

    خسته نباشی نویسنده توانا 💯💞🙏

    ۱۰ ماه پیش
  • فخری

    0

    مهسا حتما عاشق حسام بوده که حالا داره نیش میزنه.ممنون از رمان خوبت لیلا جان خسته نباشی عزیزم قلمت ماندگار 🙏🏻❤🌹

    ۱۰ ماه پیش
  • سعادت

    0

    حال کردم که جواب مهسا داد خدا قوت قلمت مانا عزیزم 💕🥰

    ۱۰ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️