پارت صد و بیست و یک :

یک نگاه به حسام انداخت. بچگی‌هایش عجیب شر بود و با دختر جماعت به هیچ وجه نمی‌ساخت. آن موقع‌ها که برای بازی با حنانه به خانه‌شان می‌رفت، تا می‌دید حسام دارد از فوتبال با سر و لباس خاکی می‌آید، عین جن محو میشد. لبخندی از خاطرات پر اضطراب بچگی بر لبانش نقش بست. هنوز دو ساعتی تا تحویل سال مانده‌ بود. به پیشنهاد مهشید جمع آقایان را ترک کردند و به اتاق میهمان رفتند. شبنم به محض وارد شدن شال ا

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۵۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • زهرا z

    0

    خسته نباشی نویسنده توانا 💯💞🙏

    ۸ ماه پیش
  • فخری

    0

    مهسا حتما عاشق حسام بوده که حالا داره نیش میزنه.ممنون از رمان خوبت لیلا جان خسته نباشی عزیزم قلمت ماندگار 🙏🏻❤🌹

    ۸ ماه پیش
  • سعادت

    0

    حال کردم که جواب مهسا داد خدا قوت قلمت مانا عزیزم 💕🥰

    ۸ ماه پیش
کپی شد!