زخمه ی خلقان به قلم لیلا مرادی
پارت صد و بیست و هشتم :
در دل از خدا طلب صبر کرد و نفس عمیقی کشید. با عالم و آدم مشکل داشت. معلوم نبود باز کارش کجا گیر و گور پیدا کرده بود که بیجهت پاچه میگرفت. همانطور که برایش غذا میکشید هر چه فحش در دل بلد بود نثارش کرد. حسام، صحبتش که به پایان رسید عین گاو ظرف غذایش را جلو کشید و مشغول خوردن شد. او هم راهش را بهسمت خروجی آشپزخانه کج کرد.
- کجا؟ بشین ناهارت رو بخور.
ایستاد و به طرفش کمی چرخید. سع
مطالعهی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۹۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

فخری
0لیلا جان خسته نباشی عالی بود قلمت مانا عزیزم 🙏🏻🌹❤