پارت صد و سی و هشتم :

در سکوت فقط توانست شیر را ببندد و کمر راست کند. حسام آستین‌های پیراهن سرمه‌ایش را تا زد و ریشخند‌زنان جلو آمد. بارقه‌ای از خشم و حس انتقام‌جویی در چشمانش می‌درخشید. سیگاری از جیبش درآورد و آتش زد.
- خلوت کردی استوار!
نفس سنگینش را با آه عمیقی بیرون فرستاد و روی جدول‌ بتنی باغچه نشست. دل و دماغ حرف زدن با کسی، از جمله با این مرد را نداشت. حسام چند کام از سیگار گران‌قیمتش گرفت و کت

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۳۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • زهرا

    0

    عالی بود عزیزم مانا باشی

    ۸ ماه پیش
  • زهرا,z

    0

    خسته نباشی بانو جانم قلمت مانا،💗❤️💗

    ۸ ماه پیش
  • سعادت

    0

    عالی و بی نظیر 🥰🥰 تشکر

    ۸ ماه پیش
  • هناسه

    0

    عالییییییی بود خسته نباشی عزیزم❤️❤️❤️❤️❤️

    ۸ ماه پیش
  • سوگند

    0

    عالی بود بانو جان

    ۸ ماه پیش
کپی شد!