زخمه ی خلقان به قلم لیلا مرادی
پارت صد و سی و هشتم :
در سکوت فقط توانست شیر را ببندد و کمر راست کند. حسام آستینهای پیراهن سرمهایش را تا زد و ریشخندزنان جلو آمد. بارقهای از خشم و حس انتقامجویی در چشمانش میدرخشید. سیگاری از جیبش درآورد و آتش زد.
- خلوت کردی استوار!
نفس سنگینش را با آه عمیقی بیرون فرستاد و روی جدول بتنی باغچه نشست. دل و دماغ حرف زدن با کسی، از جمله با این مرد را نداشت. حسام چند کام از سیگار گرانقیمتش گرفت و کت
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۳۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

زهرا
0عالی بود عزیزم مانا باشی