زخمه ی خلقان به قلم لیلا مرادی
پارت صد و بیست و هفتم :
***
نصفهشب بود که برای رفع تشنگی از اتاق بیرون آمد. نور ضعیفی از انتهای راهرو میخزید. نگاهش ناخودآگاه به همان سمت کشیده شد. نیرویی در وجودش او را وادار به ماندن کرد. روی پنجهی پا قدم برداشت. از لای درب نیمهباز چشمش به حسام خورد که پشت میز کارش نشسته بود. سریع خودش را از جلوی دیدش قایم کرد و به دیوار تکیه زد. چشمان جستوجوگرش، در آن روشنایی اندک چراغ مطالعه، تصویری را شکار کر
لطفا صبر کنید...

زهرا
0حسام هم الکی داره شلوغش میکنه ، هیچکی مظلوم تر از ماهی نیست اخه ، کاش یکم دور بشه ازش ،، ممنونم عزیزم عالی بودی