سایه نشین دل ارباب به قلم زهرا خزائی
پارت پنجاه و هفتم :
نازگل
دستش عقب رفت… با همون شدت که آمده بود، عقب رفت. ولی اون آتیشِ توی چشماش خاموش نشد.
– الان جاش نیست…
ولی حساب این پررو بازیتو، جلوی ارباب میدم!
صداش بم و لرزان بود… نه از ترس، از خشمِ فروخوردهی مردی که نمیتونست دلیل خشمش رو بلند بگه.
– درسته جوونم…
درسته چند سال فقط بینمون فاصلهست…
ولی اگه یه بار دیگه ببینم با اون نرهخر توی ده و کوه و جنگل می
لطفا صبر کنید...
