سایه نشین دل ارباب به قلم زهرا خزائی
پارت چهل و هشتم :
عمارت در سکوتی سنگین غرق شده بود.
نه کسی جرئت پرسیدن داشت، نه کسی جرئت گفتن.
یکتا، یک ساعت بود که از اتاق یاور بیرون آمده و بیهیچ حرفی رفته بود در اتاق خودش.
چشمهایی که دنبالش رفتند، پر از پرسش بودند…
اما پاسخ؟
در سکوتِ یاوری دفن شده بود که حالا، بالاخره از اتاقش بیرون آمد.
قدمهایش سنگینتر از همیشه بود.
چهرهاش جدی، بیانعطاف.
نفسش را بیرون
لطفا صبر کنید...
