پارت چهل و هفتم :


راوی
آفتاب تازه سر زده بود، نور طلایی‌اش از لای پنجره‌های قدی عمارت خزیده بود تو، مثل مهمانی ناخواسته که آمده باشد زخم‌ها را روشن‌تر کند.
مادرجان‌ها تازه در حیاط خلوت بساط سماور را چیده بودند که صدای در ورودی بلند شد.
در سنگین عمارت باز شد… و همه، بی‌اراده سر چرخاندند.
یکتا بود.
با آن پالتوی شتری، شالی سیاه و صورتی که هنوز رد سیلی دیشب روی گونه‌اش می‌سوخت.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۷۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️