سایه نشین دل ارباب به قلم زهرا خزائی
پارت چهل و هفتم :
راوی
آفتاب تازه سر زده بود، نور طلاییاش از لای پنجرههای قدی عمارت خزیده بود تو، مثل مهمانی ناخواسته که آمده باشد زخمها را روشنتر کند.
مادرجانها تازه در حیاط خلوت بساط سماور را چیده بودند که صدای در ورودی بلند شد.
در سنگین عمارت باز شد… و همه، بیاراده سر چرخاندند.
یکتا بود.
با آن پالتوی شتری، شالی سیاه و صورتی که هنوز رد سیلی دیشب روی گونهاش میسوخت.
لطفا صبر کنید...
