سایه نشین دل ارباب به قلم زهرا خزائی
پارت پنجاه و دوم :
فلشبک
گفتوگوی یاور و یکتا
پارت۹۵
یاور ایستاده بود کنار پنجره، پشت به یکتا.
دستهاش گره کرده پشت کمرش، بیحرکت.
– بگو. چی میخوای بگی یکتا؟ اومدی، گفتی باید صحبت کنیم. حالا وقتشه.
یکتا بیصدا نشست، نفسش را حبس کرد و بعد با صدایی آرام اما حسابشده گفت:
– یاور… من برگشتم، ولی نه به این سادگی.
نه با دل خوش، نه با دلی که بخواد دوباره له بشه جلوی چشم همه.
لطفا صبر کنید...
