سایه نشین دل ارباب به قلم زهرا خزائی
پارت چهل و ششم :
هوا سردتر شده بود. مه روی سنگفرش راه ورودی لم میکشید.
صدای قدمهای یاور، در سکوت شب، بلندتر از همیشه میپیچید که ناگهان…
– ارباب!
ارباب صبر کنین…
نازگل بود.
با دامنی خاکی، نفسنفسزنان از پلههای کناری دویده بود.
گونههاش سرخ، پیشونیش مرطوب، صداش بیقرار:
– یکتا خانم…
نیومدن؟
یاور لحظهای مکث کرد. سر چرخاند، نگاه کوتاهی به نازگل انداخت.
لطفا صبر کنید...
