سایه نشین دل ارباب به قلم زهرا خزائی
پارت پنجاه و سوم :
ماهها گذشته بود…
از آن روزی که نازگل و مادرش، بیهیاهو رفتند و خانه، بیکفشهای خاکیشان، سوت و کورتر شده بود.
اما هیچکس نگفت، و یاور هم نپرسید.
حالا، عمارت در آرامشی مصنوعی نفس میکشید.
آرامشی که بیشتر شبیه سکوتِ بعد از طوفان بود، نه صلح واقعی.
و یکتا؟
مثل دختری که گمشدهاش را پس گرفته باشد، با خندههایی گرم، لبخندهایی بیوقفه، و صدایی شیرینتر از گ
لطفا صبر کنید...
