پارت پنجاه و سوم :


ماه‌ها گذشته بود…
از آن روزی که نازگل و مادرش، بی‌هیاهو رفتند و خانه، بی‌کفش‌های خاکی‌شان، سوت و کورتر شده بود.
اما هیچ‌کس نگفت، و یاور هم نپرسید.
حالا، عمارت در آرامشی مصنوعی نفس می‌کشید.
آرامشی که بیشتر شبیه سکوتِ بعد از طوفان بود، نه صلح واقعی.
و یکتا؟
مثل دختری که گمشده‌اش را پس گرفته باشد، با خنده‌هایی گرم، لبخندهایی بی‌وقفه، و صدایی شیرین‌تر از گ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۱۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!