پارت چهل و یک :

راوی
صبح، مثل همیشه شروع نشد.
هوا بوی دود می‌داد… اما نه از اجاق مطبخ، نه از آتش تنور.
بوی دود از دل جان‌ها بود… از دل خشم‌ها و نقشه‌هایی که شبانه، در سکوت کشیده شده بود.
صدای خدمه‌ها بلند شده بود. مادرها بچه‌هایشان را جمع کرده بودند، نگاه‌ها مضطرب، پچ‌پچ‌ها تند.
نازگل، هنوز دستش به دیگ سوپ گرم نشده بود که صدای بلند بهناز مثل تازیانه‌ای توی حیاط عمارت پیچید:
â

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۸۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • محرابی

    0

    خوشم میاد هرچی نقشه میکشن جواب نمیده خودشون ضایع میشن. ممنونم زیبا ودلنشین بود

    ۳ هفته پیش
  • زهرا خزائی | نویسنده رمان

    مچکرممم

    ۳ هفته پیش
  • ارکیده

    1

    خیلی از کلمه نه اینکه اینطوری باشه ....استفاده میکنید خواننده رو خسته میکنه من حتی به اون نه ها که میرسم نمیخونم همش تکرار

    ۶ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️