سایه نشین دل ارباب به قلم زهرا خزائی
پارت چهل و یک :
راوی
صبح، مثل همیشه شروع نشد.
هوا بوی دود میداد… اما نه از اجاق مطبخ، نه از آتش تنور.
بوی دود از دل جانها بود… از دل خشمها و نقشههایی که شبانه، در سکوت کشیده شده بود.
صدای خدمهها بلند شده بود. مادرها بچههایشان را جمع کرده بودند، نگاهها مضطرب، پچپچها تند.
نازگل، هنوز دستش به دیگ سوپ گرم نشده بود که صدای بلند بهناز مثل تازیانهای توی حیاط عمارت پیچید:
â

لطفا صبر کنید...

محرابی
0خوشم میاد هرچی نقشه میکشن جواب نمیده خودشون ضایع میشن. ممنونم زیبا ودلنشین بود