سایه نشین دل ارباب به قلم زهرا خزائی
پارت پنجاه و پنجم :
صدای نفسهای یاور تند شده بود. سینهاش بالا و پایین میرفت، نگاهش مثل تیغ روی نازگل میلغزید.
و نازگل… هنوز هاج و واج، هنوز خاکآلود از سقوط سبد، اما مغرور، پابرجا.
صدایش لرز داشت، اما نه از ترس… از زخمی که از تو آمده بود:
– اون پسر… پسر خالمه.
اسمش عدلائه. با مادرش اومده کمک ما، چند روزهست.
سکوت.
اما نه از نوع آرامشبخش.
سکوتی سنگین، پر از آتشِ فروخورØ
لطفا صبر کنید...
