پارت چهل و دوم :

راوی
یکتا، لرزان و زخمی از غروری که با سیلی یک مرد فروریخته بود، با دستانی یخ‌زده، چمدان را باز کرد.
هر لباسی که تا می‌کرد و می‌گذاشت، گویی تکه‌ای از اعتبارِ ترک‌خورده‌اش را در آن دفن می‌کرد.
نگاهش به در چوبیِ اتاق افتاد، با خودش زمزمه کرد:
– چه ماندنی‌ست، وقتی حتی نگاهش… مرا ندید؟
پرده کنار رفت. شورانگیز، با چهره‌ای آشفته، نفس‌نفس‌زنان وارد شد. دامن عبایش روی

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۴۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!