سایه نشین دل ارباب به قلم زهرا خزائی
پارت چهل و دوم :
راوی
یکتا، لرزان و زخمی از غروری که با سیلی یک مرد فروریخته بود، با دستانی یخزده، چمدان را باز کرد.
هر لباسی که تا میکرد و میگذاشت، گویی تکهای از اعتبارِ ترکخوردهاش را در آن دفن میکرد.
نگاهش به در چوبیِ اتاق افتاد، با خودش زمزمه کرد:
– چه ماندنیست، وقتی حتی نگاهش… مرا ندید؟
پرده کنار رفت. شورانگیز، با چهرهای آشفته، نفسنفسزنان وارد شد. دامن عبایش روی
لطفا صبر کنید...
