پارت چهل و دوم :

راوی
یکتا، لرزان و زخمی از غروری که با سیلی یک مرد فروریخته بود، با دستانی یخ‌زده، چمدان را باز کرد.
هر لباسی که تا می‌کرد و می‌گذاشت، گویی تکه‌ای از اعتبارِ ترک‌خورده‌اش را در آن دفن می‌کرد.
نگاهش به در چوبیِ اتاق افتاد، با خودش زمزمه کرد:
– چه ماندنی‌ست، وقتی حتی نگاهش… مرا ندید؟
پرده کنار رفت. شورانگیز، با چهره‌ای آشفته، نفس‌نفس‌زنان وارد شد. دامن عبایش روی

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۸۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • محرابی

    0

    آفرین دخترهمین جوری بسوزون این قوم الظالمین رو چه مشکلی دارن باتو دختربه این مظلومی هی اذیت میکنن. ممنونم زیبا بود

    ۳ هفته پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️