سایه نشین دل ارباب به قلم زهرا خزائی
پارت چهل و سوم :
#پارت۸۶
نازگل
صدای قدمهاش روی خاک خشک حیاط، به گوشم رسید.
آرام… اما سنگین.
مثل ضربههای شمردهی تپش قلبم.
ایستاد. فقط چند قدم جلوتر.
سر بلند کردم، نگاهم افتاد به چهرهی مردی که حالا، نه مثل ارباب، که مثل انسانی معمولی، ایستاده بود روبهرویم.
با نگاهی پر از مکث.
با صدایی که از همیشه بمتر بود، اما صادقتر:
– من…
معذرت میخوام.
که انگ دزدی خوØ
لطفا صبر کنید...
