پارت چهل و سوم :

#پارت۸۶
نازگل
صدای قدم‌هاش روی خاک خشک حیاط، به گوشم رسید.
آرام… اما سنگین.
مثل ضربه‌های شمرده‌ی تپش قلبم.
ایستاد. فقط چند قدم جلوتر.
سر بلند کردم، نگاهم افتاد به چهره‌ی مردی که حالا، نه مثل ارباب، که مثل انسانی معمولی، ایستاده بود روبه‌رویم.
با نگاهی پر از مکث.
با صدایی که از همیشه بم‌تر بود، اما صادق‌تر:
– من…
معذرت می‌خوام.
که انگ دزدی خوØ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۸۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️