پارت چهل و چهارم :

#پارت۸۷
نگاهم هنوز پایین بود، اما لب‌هام، بی‌اختیار بالا رفتند.
نه به لبخند…
به «چشم» گفتنی که از دل اومد.
– چشم، یاورخان.
صدایم لرزش نداشت. مثل همیشه… محکم بود.
یاور نیم‌قد خم شد، با همان ابهت همیشگی، اما حالا صدایش کمی نرم‌تر بود، آغشته به اعتمادی نایاب:
– برگرد به همون پست قبلیت. از امروز… کارهای اتاق من و یکتا رو تو انجام بده.
نفسم رفت… همان لحظه.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۳۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!