سایه نشین دل ارباب به قلم زهرا خزائی
پارت چهل و چهارم :
#پارت۸۷
نگاهم هنوز پایین بود، اما لبهام، بیاختیار بالا رفتند.
نه به لبخند…
به «چشم» گفتنی که از دل اومد.
– چشم، یاورخان.
صدایم لرزش نداشت. مثل همیشه… محکم بود.
یاور نیمقد خم شد، با همان ابهت همیشگی، اما حالا صدایش کمی نرمتر بود، آغشته به اعتمادی نایاب:
– برگرد به همون پست قبلیت. از امروز… کارهای اتاق من و یکتا رو تو انجام بده.
نفسم رفت… همان لحظه.
لطفا صبر کنید...
